تبلیغات
دلتنگی ها

دلگیر نباش ؛ دلت که گیر باشد رها نمیشوی....


Admin Logo
themebox Logo



تاریخ:دوشنبه 21 اسفند 1391-09:05 ق.ظ

نویسنده :کبی کبی

ساده که میشوی

ساده که میشوی

همه چیز خوب میشود

خودت

غمت

مشکلت

غصه ات

هوای شهرت

آدمهای اطرافت

حتی دشمنت

یک آدم ساده که باشی

برایت فرقی نمیکند که تجمل چیست

که قیمت تویوتا لندکروز چند است

فلان بنز آخرین مدل ، چند ایربگ دارد

مهم نیست

نیاوران کجاست

شریعتی و پاسداران و فرشته و الهیه

کدام حوالی اند

رستوران چینی ها

گرانترین غذایش چیست

ساده که باشی

همیشه در جیبت شکلات پیدا میشود

همیشه لبخند بر لب داری

بر روی جدولهای کنار خیابان راه میروی

زیر باران ، دهانت را باز میکنی و قطره قطره مینوشی

آدم برفی که درست میکنی

شال گردنت را به او میبخشی

ساده که باشی

همین که بدانی بربری و لواش چند است

کفایت میکند

نیازی به غذای چینی نیست

آبگوشت هم خوب است
ساده که باشی

آدمهای ساده را دوست دارم

بوی ناب آدم میدهند



نظرات() 

تاریخ:یکشنبه 20 اسفند 1391-08:23 ب.ظ

نویسنده :کبی کبی

راهی میخانه



ره پنهانی میخانه نداند همه كَس

جُز من و عارف و شیخ و دو سه رسوای دگر




نظرات() 

تاریخ:یکشنبه 20 اسفند 1391-08:22 ب.ظ

نویسنده :کبی کبی

جهانی برای تو...




بی شك جهان را به عشقِ كسی آفریده اند

چون من ،كه آفریده ام از عشق جهانی برای تو.....




نظرات() 

تاریخ:یکشنبه 20 اسفند 1391-08:17 ب.ظ

نویسنده :کبی کبی

ماه من



از خانه بیرون می زنم اما كجا امشب؟

    شاید تو می خواهی مرا در كوچه ها امشب

 

    پشت ِستون ِسایه ها روی درخت ِشب

    می جویم اما نسیتی در هیچ جا امشب

 

    می دانم آری نیستی اما نمی دانم

    بیهوده می گردم بدنبالت چرا امشب ؟

 

    هر شب تو را بی جستجو می یافتم اما

    نگذاشت بی خوابی بدست آرم تو را امشب ها

 

   ها ... سایه ای دیدم شبیهت نیست اما حیف

    ای كاش می دیدم به چشمانم خطا امشب

 

    هر شب صدای پای تو می آمد از هر چیز

    حتی زِ برگی هم نمی آید صدا امشب

 

    امشب ز پشت ابرها بیرون نیامد ماه

    بشكن قُرق را ماه من بیرون بیا امشب

 

    گشتم تمام كوچه ها را یك نفس هم نیست

   شاید كه بخشیدند دنیا را به ما امشب

 

    طاقت نمی آرم تو كه می دانی از دیشب

    باید چه رنجی برده باشم بی تو تا امشب

 

    ای ماجرای شعر و شبهای جنون من

    آخر چگونه سركنم بی ماجرا امشب!




نظرات() 

تاریخ:یکشنبه 20 اسفند 1391-08:10 ب.ظ

نویسنده :کبی کبی

یک عمر



تعداد ،

صورت مسأله را تغییر نمی دهد

حدس بزن

چند بار گفته ایم و شنیده نشده ایم

چند بار شنیده ایم و

                       باورمان نشده است

چند بار ...

پدرم می گفت :

پدر بزرگ ات ، دوستت دارم را

یک بارهم به زبان نیاورد

مادر بزرگ ات اما

یک قرن با اوعاشقی کرد




نظرات() 

تاریخ:دوشنبه 7 اسفند 1391-07:00 ب.ظ

نویسنده :کبی کبی

با تو ...



با تو همه ی رنگ های این سرزمین را آشنا می بینم

با تو همه ی رنگ های این سرزمین مرا نوازش می کنند

با تو آهوان این صحرا دوستان هم بازی من اند.

با تو کوه ها حامیان وفادار خاندان من اند

با تو زمین گاهوارهای است که مرا در آغوش خود می خواباند.

ابر حریری است که بر گاهواره ی من کشیده اند.

و طناب گاهواره ام را مادرم،

که در پس این کوه ها همسایه ماست،

در دست خویش دارد.

با تو دریا با من مهربانی می کند.

با تو سپیده ی هر صبح بر گونه ام بوسه م یزند

با تو نسیم هر لحظه گیسوانم را شانه میکند

با تو من با بهار می رویم.

با تو من در عطر یاس ها پخش می شوم

با تو من در شیره ی هر نبات می جوشم

با تو من در هر شکوفه می شکفم

با تو من در طلوع لبخند میزنم

در هر تندر فریاد شوق می کشم

در حلقوم مرغان عاشق می خوانم

در غلغل چشمه ها می خندم

در نای جویباران زمزمه می کنم

با تو در روح طبیعت پنهانم،در رگ جاری ام.در نبض.

با تو من بودن را زندگی را ،شوق را ،عشق را،زیبائی را،مهربانی پاک خداوند را می نوشم.

درختان برادر من اند و پرندگان خواهران من اند

و گل ها کودکان من اند

و اندام هر صخره،مردی از خویشان من است.

و نسیم ها قاصدان بشارت گوی من اند.

و بوی باران،بوی پونه،بوی خاک،

شاخه های شسته ،باران خورده،پاک

همه خوش ترین یادهای من،شیرین ترین یادگارهای من اند.




نظرات() 

تاریخ:دوشنبه 7 اسفند 1391-06:55 ب.ظ

نویسنده :کبی کبی

ای کاش فکر می کردیم




مردی همسر و سه فرزندش را ترک کرد و در پی روزی خود و خانواده اش راهی سرزمینی دور شد... فرزندانش او را از صمیم قلب دوست داشتند و به او احترام می گذاشتند.

 

مدتی بعد ، پدر نامه ی اولش را به آن ها فرستاد. بچه ها آن را باز نکردند تا آنچه در آن بود بخوانند ، بلکه یکی یکی آن را در دست گرفته و بوسیدند و گفتند : این نامه از طرف عزیزترین کس ماست.

 

سپس بدون این که پاکت را باز کنند ، آن را در کیسه‌ی مخملی قرار دادند ... هر چند وقت یکبار نامه را از کیسه درآورده و غبار رویش را پاک کرده و دوباره در کیسه می‌گذاشتند... و با هر نامه ای که پدرشان می فرستاد همین کار را می کردند.

 

سال ها گذشت. پدر بازگشت، ولی به جز یکی از پسرانش کسی باقی نمانده بود، از او پرسید : مادرت کجاست ؟ پسر گفت : سخت بیمار شد و چون پولی برای درمانش نداشتیم، حالش وخیم تر شد و مرد.

 

پدر گفت : چرا ؟ مگر نامه ی اولم را باز نکردید ؟ برایتان در پاکت نامه پول زیادی فرستاده بودم! پسر گفت : نه . پدر پرسید : برادرت کجاست ؟ پسر گفت : بعد از فوت مادر کسی نبود که او را نصیحت کند ، او هم با دوستان ناباب آشنا شد و با آنان رفت .

پدر تعجب کرد و گفت : چرا؟ مگر نامه ای را که در آن از او خواستم از دوستان ناباب دوری گزیند ، نخواندید؟ پسر گفت :نه ... مرد گفت : خواهرت کجاست ؟ پسر گفت : با همان پسری که مدت ها خواستگارش بود ازدواج کرد الآن هم در زندگی با او بدبخت است. پدر با تأثر گفت : او هم نامه‌ی من را نخواند که در آن نوشته بودم این پسر آبرودار و خوش نامی نیست و من با این ازدواج مخالفم ؟ پسر گفت : نه ...

به حال آن خانواده فکر کردم و این که چگونه از هم پاشید ، سپس چشمم به قرآن روی طاقچه افتاد که در قوطی مخملی زیبایی قرار داشت. وای بر من ...! رفتار من با كلام الله مثل رفتار آن بچه ها با نامه های پدرشان است! من هم قرآن را می‌بندم و در کتابخانه ام می گذارم و آن را نمی خوانم و از آنچه در اوست ، سودی نمی برم، در حالی که تمام آن روش زندگی من است

 

.
.
.
ای کاش فکر می کردیم
.
.

قرآن کتابی است که نام بیش از 70 سوره اش از مسائل انسانی گرفته شده است و بیش از 30 سوره اش از پدیده های مادی و تنها 2 سوره اش از عبادات! آن هم حج و نماز!

کتابی است که شماره آیات جهادش با آیات عبادتش قابل قیاس نیست...

این کتاب از آن روزی که به حیله دشمن و به جهل دوست لایش را بستند، لایه اش مصرف پیدا کرد و وقتی متنش متروک شد، جلدش رواج یافت و از آن هنگام که این کتاب را ــ که خواندنی نام دارد ــ دیگر نخواندند و برای تقدیس و تبرک و اسباب کشی بکار رفت، از وقتی که دیگر درمان دردهای فکری و روحی و اجتماعی را از او نخواستند، وسیله شفای امراض جسمی چون درد کمر و باد شانه و ... شد و چون در بیداری رهایش کردند، بالای سر در خواب گذاشتند.

و بالاخره، اینکه می بینی؛ اکنون در خدمت اموات قرارش داده اند و نثار روح ارواح گذشتگانش و ندایش از قبرستان های ما به گوش می رسد

دکتر شریعتی




نظرات() 

تاریخ:دوشنبه 7 اسفند 1391-06:38 ب.ظ

نویسنده :کبی کبی

درون



 

یك تخم مرغ توسط نیروی بیرونی می شكند

یك زندگی پایان می یابد

یك تخم مرغ توسط نیروی درونی می شكند

یك زندگی آغاز می شود

 

بهترین ها از درون اتفاق می افتد




نظرات() 

تاریخ:دوشنبه 7 اسفند 1391-06:31 ب.ظ

نویسنده :کبی کبی

عكسی تمام قد



عكسی تمام قد

از روحم

وقتی كه نمی تواند فریاد بزند

آن دنیا در مقابل خدا جواب مداد را چه بدهم؟؟؟؟؟




نظرات() 

تاریخ:دوشنبه 7 اسفند 1391-06:29 ب.ظ

نویسنده :کبی کبی

میبری یا میخوری؟



خدا پرسید: میبری یا میخوری؟

و من ِ گرسنه پاسخ دادم  : می خورم........

چه میدانستم لذت ها را میبرند

حسرت ها را میخورند ؟؟




نظرات() 

تاریخ:دوشنبه 7 اسفند 1391-06:27 ب.ظ

نویسنده :کبی کبی

شكرانه




الهی !

عاشقان را غم مده

شكرانه اش با من.........




نظرات() 

تاریخ:شنبه 28 بهمن 1391-06:00 ب.ظ

نویسنده :کبی کبی

نوشتن از مردها




من نمی‌فهمم چرا هیچ کس برنمی دارد بنویسد از مردهــا...
از چشم‌ها و شــانه‌ها و دستهایشــان
از آغوششان
از عطر تنشـان،
از صدایشــان...
پررو می‌شوند؟
خب بشوند.
مگر خود ما با هر دوستت دارمی تا آسمـان نرفته‌ایم؟
مگر ما به اتکــاء همین دست‌ها
همین نگاه‌ها
همین آغوشهـا، در بزنگاههای زندگی
سرِپا نمانده‌ایم؟...
من بلد نیستم در سـایه، دوست داشته باشم
من می‌خواهم خواستنم گوش فلک را کر کند.
من می‌خواهم
مَردَم
حتی اگر مردِ من هم نبود
دلش غنج بزند ازاینکه
بداندجایی زنـــی دوستش دارد.....
دلش غنج بزند ازاینکه
بداندجایی زنـــی دوستش دارد.....




نظرات() 

تاریخ:شنبه 28 بهمن 1391-05:56 ب.ظ

نویسنده :کبی کبی

گاهی کم می آوری




زن که باشی 

گاهی کم می آوری

دست هایی را که مردانگی شان امنیت می آورد

و شانه هایی را که استحکام آغوششان لمس آرامش را به همراه دارد.

 دست خودت نیست زن که باشی گاهی دوست داری تکیه بدهی...پناه ببری...ضعیف باشی...

دست خودت نیست زن که باشی گه گاه حریصانه بو میکنی دستهایت را

شاید عطر تلخ و گس مردانه اش لا به لای انگشتانت باقی مانده باشد.

زن که باشی گاهی میزنی زیر گریه

که دلش بلرزد و صدایت کند:بانو....

دست خودت نیست

زن که باشی

گاهی رهایش می کنی

و پشت سرش آب می ریزی

و قناعت می کنی به رویای حضورش

به این امید که 

او 

خوشبخت باشد.

دست خودت نیست

زن که باشی

همه ی دیوانگی های عالم را بلدی.

میتوانی زیر لب ترانه بخوانی و آشپزی کنی...

میتوانی جلوی آینه موهایت را شانه کنی و حس کنی نگاهش را

میتوانی ساعتها به امید گره خوردن شال دور گردنش..ببافی و در هر رج بوسه بکاری برای روزهای مبادا که کنارش نیستی...

زن که باشی باید صبور باشی مدارا کنی و با همه ی بغض ات لبخند بزنی

زن که باشی...

هزار بار هم که بگوید:دوستت دارد!!!

بازهم خواهی پرسی:دوستم داری؟؟؟

و ته دلت همیشه خواهد لرزید.......

زن که باشی هرچقدرهم که زیبا باشی نگران زیباترهایی میشوی که شاید عاشقش شوند.....

زن که باشی هروقت که صدایت میکند:خوشکلکم!!!

خدا را شکر میکنی که درچشمان او زیبایی

دست خودت نیست

زن که باشی

همه ی دیوانگی های عالم را بلدی...




نظرات() 

تاریخ:شنبه 28 بهمن 1391-05:23 ب.ظ

نویسنده :کبی کبی

وقتی

وقتی تنهایم گذاشت ورفت

بهش گفتم:خط زدن برمن،پایان من نیست

آغازبی لیاقتی توست...

همیشه بهترین برای من بوده وهست،

اگرمال من نشدی قطعابهترین نبودی

ونیستی..

این تونیستی که مرافراموش کردی

این منم که به یادم اجازه نمیدهم

حتی ازنزدیکی ذهن توعبورکند

صحبت ازفراموشی نیست

صحبت ازلیاقت است

محکمترازآنم که برای تنهانبودنم

آنچه که اسمش راغرورگذاشتم

برایت به زمین بکوبم احساس من قیمتی داشت

که توبرای پرداخت ان فقیربودی  



نظرات() 

تاریخ:سه شنبه 17 بهمن 1391-09:21 ق.ظ

نویسنده :کبی کبی

وقت اضافی برای خدا... !!!!

  چقدر خنده داره
که یک ساعت خلوت با خدا دیر و طاقت فرساست. ولی 90 دقیقه بازی یک تیم فوتبال مثل باد می‌گذره!

چقدر خنده داره
که صد هزارتومان کمک در راه خدا مبلغ بسیار هنگفتیه اما وقتی که با همون مقدار پول به خرید می‌ریم کم به چشم میاد!

چقدر خنده داره
که یک ساعت عبادت در مسجد طولانی به نظر میاد اما یک ساعت فیلم دیدن به سرعت می‌گذره!

چقدر خنده داره
که وقتی می‌خوایم عبادت و دعا کنیم هر چی فکر می‌کنیم چیزی به فکرمون نمیاد تا بگیم اما وقتی که می‌خوایم با دوستمون حرف بزنیم هیچ مشکلی نداریم!

چقدر خنده داره
که وقتی مسابقه ورزشی تیم محبوبمون به وقت اضافی می‌کشه لذت می‌بریم و از هیجان تو پوست خودمون نمی‌گنجیم اما وقتی مراسم دعا و نیایش طولانی‌تر از حدش می‌شه شکایت می‌کنیم و آزرده خاطر می‌شیم!

چقدر خنده داره
که خوندن یک صفحه و یا بخشی از قرآن سخته اما خوندن صد سطر از پرفروشترین کتاب رمان دنیا آسونه!

چقدر خنده داره
که سعی می‌کنیم ردیف جلو صندلی‌های یک کنسرت یا مسابقه رو رزرو کنیم اما به آخرین صف نماز جماعت یک مسجد تمایل داریم!

چقدر خنده داره
که برای عبادت و کارهای مذهبی هیچ وقت زمان کافی در برنامه روزمره خود پیدا نمی‌کنیم اما بقیه برنامه‌ها رو سعی می‌کنیم تا آخرین لحظه هم که شده انجام بدیم!

چقدر خنده داره
که شایعات روزنامه ها رو به راحتی باور می‌کنیم اما سخنان قران رو به سختی باور می‌کنیم!

چقدر خنده داره
که همه مردم می‌خوان بدون اینکه به چیزی اعتقاد پیدا کنند و یا کاری در راه خدا انجام بدند به بهشت برن!

چقدر خنده داره
که وقتی جوکی رو از طریق پیام کوتاه و یا ایمیل به دیگران ارسال می‌کنیم به سرعت آتشی که در جنگلی انداخته بشه همه جا رو فرا می‌گیره اما وقتی سخن و پیام الهی رو می‌شنویم دو برابر در مورد گفتن یا نگفتن اون فکر می‌کنیم!

خنده داره
اینطور نیست؟

دارید می‌خندید؟

دارید فکر می‌کنید؟

این حرفا رو به گوش بقیه هم برسونید و از خداوند سپاسگزار باشید که او خدای دوست داشتنی ست.

آیا این خنده دار نیست که وقتی می‌خواهید این حرفا را به بقیه بزنید خیلی‌ها را از لیست خود پاک می‌کنید؟ به خاطر اینکه مطمئنید که اونا به هیچ چیز اعتقاد ندارند.

این اشتباه بزرگیه اگه فکر کنید دیگران اعتقادشون از ما ضعیف تره



نظرات() 



  • تعداد صفحات :73
  • 1  
  • 2  
  • 3  
  • 4  
  • 5  
  • 6  
  • 7  
  • ...