تبلیغات
دلتنگی ها - مطالب فروردین 1391

دلگیر نباش ؛ دلت که گیر باشد رها نمیشوی....


Admin Logo
themebox Logo



تاریخ:پنجشنبه 31 فروردین 1391-11:11 ب.ظ

نویسنده :کبی کبی

با عطرِ آشنای این همه آرزو چه کنم؟

 

فرض کن پاک کنی برداشتم
و نام تو را
از سر نویس تمام نامه ها
و از تارک  تمام ترانه ها پاک کردم!
فرض کن با قلمم جناق شکستم!
به پرسش و پروانه پشت کردم
و چشمهایم را به روی رویش ِ رؤیا و روشنی بستم!
فرض کن دیگر آوازی از آسمان ِ بی ستاره نخواندم،
حجره ی حنجره ام از تکلم ترانه تهی شد
و دیگر شبگرد ِ کوچه ی شما،
صدای آواز های مرا نشنید!
بگو آنوقت،
با عطرِ آشنای این همه آرزو چه کنم؟
با التماس این دل در به در!
با بی قراری  ابرهای بارانی...
باور کن به دیدار آینه هم که می روم،
خیال تو از انتهای سیاهی چشمهایم سوسو می زند!
موضوع دوری دستها و دیدارها مطرح نیست!
همنشین  نفسهای من شده ای! خاتون!
با دلتنگی ِ دیدگانم یکی شده ای!



نظرات() 

تاریخ:پنجشنبه 31 فروردین 1391-11:10 ب.ظ

نویسنده :کبی کبی

دیالوگ های ماندگار

(گوزن‌ها - مسعود کیمیایی)
وقتی می‌باختی باهات شریک می‌شدم... اما وقتی می‌بردی تنهات می‌ذاشتم...


(جدایی نادر از سیمین - اصغر فرهادی)
حجت (شهاب حسینی): من زندگی مو باختم حاج آقا! منو از حبس می‌ترسونی؟ برو از خدا بترس!

 



هامون

مادربزرگ (از پشت پرده): بچه ات ...؟ بچه ات حالش خوبه؟

هامون: آره.

مادربزرگ: زندگیت رو به راهه؟

هامون (مکث می کند): نه.

مادربزرگ (پرده را کنار میزند و با حالتی نالان): چرا؟

هامون: زنم ازم طلاق می خواد.

مادربزرگ: آی آی آی... اذیتش کردی؟

هامون: نه , ازم بدش میآد.

مادربزرگ: ... آی , آی , تو چی؟

هامون: نه...

مادربزرگ: آی , آی , آی! قلبت شیکسته.

هامون: خب ... مادرجون , من دیگه باید برم.

مادبزرگ: نه... (دست دراز می کند و دست هامون را می گیرد) تنها موندی؟ غمخواری نداری؟

 

 

خاله لیلا ( ژاله علو ): یه مسابقه‌ هست که مردایی که ادعاشون می‌شه توش شرکت می‌کنن.

مراد بیگ ( خسرو شکیبایی ): من ادعایی ندارم!

خاله لیلا: ادعایی ندارم خودش کم ادعایی نیست.



(حاجی واشنگتن - علی حاتمی)
حسین قلی خان (عزت ا... انتظامی): آهو نمی‌شوی به این جست و خیز گوسفند.آیین چراغ خاموشی نیست. قربانی خوف مرگ ندارد، مقدر است. بیهوده پروار شدی، کم تر چریده بودی بیشتر می‌ماندی. چه پاکیزه است کفنت، این پوستین سفید حنا بسته، قربانی! عید قربان مبارک. دلم سخت گرفته، دریغ از یک گوش مطمئن، به تو اعتماد می‌کنم هم صحبت. چون مجلس، مجلس قربانیست و پایان سخن وقت ذبح تو.چه شبیه است چشم‌های تو به چشم‌های دخترم، مهرالنساء.ذبح تو سخت است برای من. اما چه کنم وقتی در این دیار اجنبی یک قصاب مسلمان آداب دان نیست.



اتوبوس شب کیومرث پوراحمد

خسرو شکیبایی : چند سالته ؟

مهرداد صدیقیان : 18 ..... 18 سال و..... یه کشیده

 

(مارمولک - کمال تبریزی)رضا (پرویز پرستویی): خدا که فقط متعلق به آدمای خوب نیست. خدا، خدای آدمای خلافکار هم هست.

(ماهی‌ها عاشق می‌شوند - علی رفیعی)
قوطی کنسرو لوبیا و ماهی تن، یعنی نه زن، نه بچه... یعنی یه زندگی تنها... یعنی وقتی سرتو می‌ذاری رو بالشت تنهایی... وقتی از جات بلند می‌شی تنهایی... با خودت حرف می‌زنی... من این چیزا رو چرا برا تو می‌گم؟ بدو بدو دیر شد...


(باغ‌های کندلوس - ایرج کریمی)
آذر (خزر معصومی): زنا زود پیر می‌شن، می‌دونی چرا؟ چون عروسک بازی شونم جدیه، رو عمرشون حساب می‌شه. از دو سالگی مادرن. بعد مادر برادرشون میشن. بعد مادر شوهرشون میشن. باباشون که پا به سن می‌ذاره ازشون پرستاری یه مادرو می‌خواد. گاهی وقتا حتی مادر مادرشونم میشن. من شوهر نکردم. ولی مادر مادرم بودم، مادر پدرم بودم، مادر برادرم بودم، تازه به همه اینا بچه‌های به دنیا نیاورده رو هم اضافه کن، مادر اونا هم بودم.

(پری - داریوش مهرجویی)
چه سعادتی است وقتی که برف می‌بارد، دانستن این که تن پرنده‌ها گرم است.


(پستچی سه بار در نمی‌زند - حسن فتحی)
حبیب (محمدرضا فروتن): این سال‌ها اون قدر آش خوردم که وقتی به فالوده می‌رسم، فوت می‌کنم.


(نقاب - کاظم راست گفتار)
نیما (پارسا پیروزفر): تو اجتماع همه کارها رو ما مردا می‌کنیم. همه پول‌ها رو ما مردا می‌دیم. همه سگ دو زدن‌ها مال ماست. هر چی سکته قلبی‌ها و بدبختی‌ها و بیچارگی‌ها و چک برگشت خوردن‌ها و زندان رفتن‌ها مال ماست. اون وقت جنس لطیف راحت می‌گه: «در طول تاریخ به ما ظلم شده. ما خواهان حقوق برابر هستیم.» حقوق برابر می‌خوای برو فاضلاب پاک کن. برو سوپور شهرداری شو. نصف شب خیابونا رو جارو بکش. چه طور موقع کار کردن جنس لطیف هستین ولی صحبت حقوق که می‌شه حقوق برابر می‌خواین؟



نظرات() 

تاریخ:سه شنبه 29 فروردین 1391-07:53 ب.ظ

نویسنده :کبی کبی

« عجب شانسی آوردم »

گاهی آنقدر خدا زود به خواسته هایمان جواب میدهد که باورمان نمیشود از طرف او بوده
اینجاست که میگوییم « عجب شانسی آوردم »



نظرات() 

تاریخ:سه شنبه 29 فروردین 1391-07:47 ب.ظ

نویسنده :کبی کبی

قراردادهای کاغذی

همه قراردادها را روی کاغذ بی جان نمی نویسند ،
بعضی از قراردادها وعهد ها را روی قلب ها می نویسند ...
حواست به این عهد های غیر کاغذی باشد
شکستنشان
یک انسانی  را می شکند . . .



نظرات() 

تاریخ:سه شنبه 29 فروردین 1391-07:43 ب.ظ

نویسنده :کبی کبی

میزهای کوچک کافه

من شیفته ی میزهای کوچک کافه ای هستم…

که بهانه نزدیک تر نشستن مان می شود…

و من …

روبه روی تو …

می توانم تمام شعر های نگفته دنیا را یک جا بگویم



نظرات() 

تاریخ:سه شنبه 29 فروردین 1391-07:39 ب.ظ

نویسنده :کبی کبی

به راستی ما کدامیم؟

بعضی از آدمها را باید چند بار خواند تا معنی آنها را فهمید و
بعضی از آدمها را باید نخوانده دور انداخت.
بعضی آدمها جلد زرکوب دارند٬ بعضی جلد ضخیم،
بعضی جلد نازک وبعضی اصلا جلد ندارند.
بعضی آدمها با کاغذ کاهی نا مرغوب چاپ می شوند و
بعضی با کاغذ خارجی.
بعضی آدمها ترجمه شده اند و
بعضی تفسیر می شوند.
بعضی از آدمها تجدید چاپ می شوند و
بعضی از آدمها فتو کپی آدمهای دیگرند.
بعضی از آدمها دارای صفحات سیاه وسفیداند و
بعضی از آدمها صفحات رنگی و جذاب دارند.
بعضی از آدمها قیمت پشت جلد دارند.
بعضی از آدمها با چند درصد تخفیف به فروش می رسند.
بعضی از آدمها بعد از فروش پس گرفته نمی شوند.
بعضی ازآدمها را باید جلد گرفت.
بعضی از آدمها را می شود توی جیب گذاشت و
بعضی را توی کیف.
بعضی از آدمها نمایشنامه اند و در چند پرده نوشته و اجرا می شوند.
بعضی از آدمها فقط جدول سرگرمی اند وبعضی ها معلومات عمومی.
بعضی از آدمها خط خوردگی و خط زدگی دارند و
بعضی از آدمها غلط های چاپی فراوان .
ازروی بعضی از آدمها باید مشق نوشت و
از روی بعضی آدمها باید جریمه نوشت
به راستی ما کدامیم؟



نظرات() 

تاریخ:سه شنبه 29 فروردین 1391-07:34 ب.ظ

نویسنده :کبی کبی

عاشقان به هم می رسند اگر خطا کنند قوانین هندسی خدا کند به عهدشان وفا کنند!

صبح خورشید آمد
دفتر مشق شبم را خط زد
پاک کن بیهوده است
اگر این خطها را پاک کنم
جای آنها پیداست
ای که خط خوردگی دفتر مشقم از توست!
تو بگو
من کجا حق دارم
مشقهایم را
بر روی کاغذ باطله با خود ببرم؟
می روم
دفتر پاکنویسی بخرم 

 زندگی را باید
از سر سطر نوشت!



نظرات() 

تاریخ:یکشنبه 27 فروردین 1391-06:12 ب.ظ

نویسنده :کبی کبی

شب آرامی بود

شب آرامی بود

می روم در ایوان، تا بپرسم از خود

زندگی یعنی چه؟

مادرم سینی چایی در دست

گل لبخندی چید ،هدیه اش داد به من

خواهرم تکه نانی آورد ، آمد آنجا

لب پاشویه نشست

پدرم دفتر شعری آورد، تکیه بر پشتی داد

شعر زیبایی خواند ، و مرا برد،  به آرامش زیبای یقین

:با خودم می گفتم

زندگی،  راز بزرگی است که در ما جاریست

زندگی فاصله آمدن و رفتن ماست

رود دنیا جاریست

زندگی ، آبتنی کردن در این رود است

وقت رفتن به همان عریانی؛ که به هنگام ورود آمده ایم

دست ما در کف این رود به دنبال چه می گردد؟

هیچ!!!

زندگی ، وزن نگاهی است که در خاطره ها می ماند

شاید این حسرت بیهوده که بر دل داری

شعله گرمی امید تو را، خواهد کشت

زندگی در همین اکنون است

زندگی شوق رسیدن به همان

فردایی است، که نخواهد آمد

تو نه در دیروزی، و نه در فردایی

ظرف امروز، پر از بودن توست

شاید این خنده که امروز، دریغش کردی

آخرین فرصت همراهی با، امید است

زندگی یاد غریبی است که در سینه خاک

به جا می ماند

زندگی ، سبزترین آیه ، در اندیشه برگ

زندگی، خاطر دریایی یک قطره، در آرامش رود

زندگی، حس شکوفایی یک مزرعه، در باور بذر

زندگی، باور دریاست در اندیشه ماهی، در تنگ

زندگی، ترجمه روشن خاک است، در آیینه عشق

زندگی فهم نفهمیدن هاست

زندگی، پنجره ای باز، به دنیای وجود

تا که این پنجره باز است، جهانی با ماست

آسمان، نور، خدا، عشق، سعادت با ماست

فرصت بازی این پنجره را دریابیم

در نبندیم به نور، در نبندیم به آرامش پر مهر نسیم

پرده از ساحت دل برگیریم

رو به این پنجره، با شوق، سلامی بکنیم

زندگی، رسم پذیرایی از تقدیر است

وزن خوشبختی من، وزن رضایتمندی ست

زندگی، شاید شعر پدرم بود که خواند

چای مادر، که مرا گرم نمود

نان خواهر، که به ماهی ها داد

زندگی شاید آن لبخندی ست، که دریغش کردیم

زندگی زمزمه پاک حیات ست، میان دو سکوت

زندگی ، خاطره آمدن و رفتن ماست

لحظه آمدن و رفتن ما، تنهایی ست

من دلم می خواهد

قدر این خاطره را دریابیم

سهراب سپهری



نظرات() 

تاریخ:یکشنبه 27 فروردین 1391-06:07 ب.ظ

نویسنده :کبی کبی

موقــتی بـــودنت

از مــــــــا کــــه گذشـــت !
ولـــی بــــه دیـــگری موقــتی بـــودنت را گوشـزد کن
تـــا از همان اول فکـــری بـــه حال جـــای خـــالیت کنـد...



نظرات() 

تاریخ:یکشنبه 27 فروردین 1391-06:06 ب.ظ

نویسنده :کبی کبی

پیراهنت را جا گذاشتی

امروز دوباره عاشق شدم
تکیه دادم به شانه های مردانه ات
موهایم را نوازش می کردی...
مرا که می شناسی
رویا زیاد می بافم
راستـــــی
دلم برای عطر تنت تنگ شده بود
پیراهنت را جا گذاشتی
برای بردن آن هم نمی آیی؟



نظرات() 

تاریخ:یکشنبه 27 فروردین 1391-06:04 ب.ظ

نویسنده :کبی کبی

هر آنچه هست همواره میان "تو و خداوند" است

مردم اغلب بی انصاف, بی منطق و خود محورند,
ولی آنان را ببخش .

اگر مهربان باشی تو را به داشتن انگیزه های پنهان متهم می کنند,
ولی مهربان باش .

اگر موفق باشی دوستان دروغین ودشمنان حقیقی خواهی یافت,
ولی موفق باش.

اگر شریف ودرستکار باشی فریبت می دهند,
ولی شریف و درستکار باش .

آنچه را در طول سالیان سال بنا نهاده ای شاید یک شبه ویران کنند,
ولی سازنده باش .

اگر به شادمانی و آرامش دست یابی حسادت می کنند,
ولی شادمان باش .

نیکی های درونت را فراموش می کنند.
ولی نیکوکار باش .

بهترین های خود را به دنیا ببخش حتی اگر هیچ گاه کافی نباشد.

ودر نهایت می بینی هر آنچه هست همواره میان "تو و خداوند" است
نه میان تو و مردم.



نظرات() 

تاریخ:یکشنبه 27 فروردین 1391-06:03 ب.ظ

نویسنده :کبی کبی

زندگی سخت نیست

دلت برای کسی تنگه............................  بهش زنگ بزن


میخوای ببینیش ............................
     دعوتش کن


میخوای درکت کنن............................
   توضیح بده


سوال داری ............................
   بپرس


از چیزی خوشت نمیاد............................
    بگو


از چیزی خوشت میاد ............................
  به زبون بیار


چیزی میخوای............................
    درخواست کن


کسی رو دوست............................
   داری  بهش بگو


نظرات() 

تاریخ:یکشنبه 27 فروردین 1391-05:59 ب.ظ

نویسنده :کبی کبی

راز آرامش درون

راز آرامش درون خویشنداری است. انرژی‌های خود را پراکنده نکن. آنها را تحت نظر داشته باش و به طرز مفیدی هدایت کن.

راز آرامش درون در این است که هرکاری را با حواس جمع و علاقه انجام دهی.

راز آرامش درون در زمان حال زندگی کردن است، گذشته و آینده را در چرخه ذهنی ابدیت رها کن.

راز آرامش درون در آسایش درون است. آسایش جسمانی، عاطفی، ذهنی و سپس معنوی است.

راز آرامش درون در دل نبستن است. این را بدان که در حقیقت هیچ چیز و هیچ کس به تو تعلق ندارد.

راز آرامش درون در شادی است. افکار شادی آفرین را آگاهانه حفظ کن.

راز آرامش درون در آرزو نداشتن است. این را بدان که شادی در درون تو جای دارد، نه در اشیاء و شرایط خارج از وجود تو.

راز آرامش درون در این است که همه چیز را همان طور که هست بپذیری. آنگاه با امید و آرامش در جهت بهبودی آن قدم برداری.

راز آرامش درون در درک این مطلب است که تو نمی‌توانی دنیا را تغییر دهی. اما می‌توانی خودت را تغییر دهی.

راز آرامش درون در دوستی با افراد مثبت است. از معاشرت با افرادی که طبیعتی خالی از صفا و صمیمیت دارند، اجتناب کن.

راز آرامش درون در ایجاد آرامش در محیط اطراف خویش است.

راز آرامش درون در یک زندگی ساده است. ضروریات زندگی را دوباره برای خود تعریف کن.

راز آرامش درون در یک زندگی سالم است. هر روز ورزش کن، غذای مناسب بخور و نفس عمیق بکش.

راز آرامش درون در داشتن وجدانی پاک است. به آرمان‌هایت پاینده باش.

راز آرامش درون در رفتار آزادانه است. رفتاری که بر آمده از خود واقعی ات باشد، نه افکار دیگران.

راز آرامش درون در این است که در تمام مراحل زندگی از حق پیروی کنی.

راز آرامش درون در غبطه نخوردن به مال دیگران است. این را بدان که آنچه حق توست، هر طور شد خود را به تو خواهد رساند.

راز آرامش در گله‌مند نبودن است. آنچه دنیا به تو می‌بخشد، در مقابل چیزی است که پیش‌تر ، تو به او بخشیده‌ای.

راز آرامش درون در این است که اشتباهات خود را بپذیری و بدانی که فقط خود تو می‌توانی آنها را به موفقیت تبدیل کنی.

راز آرامش درون در این است که بر دشمن درونت غلبه کنی، نه این که او را سرکوب کنی.

راز آرامش درون در تمرین اراده است. حتی اگر نفست به شدت مخالف باشد.

راز آرامش درون در این است که دلت همیشه شاد باشد، حتی هنگامی که دیگران عبوس هستند.

راز آرامش درون در این است که به جای توقع خوشحالی از دیگران، خود آنها را خوشحال کنی.

راز آرامش درون در این است که خیر و سلامت دیگران را خیر و سلامت خود بدانی.

راز آرامش درون در بی‌آزار بودن است. هرگز عمدا کسی را نرنجان.

راز آرامش درون کار کردن "در کنار دیگران"، نه "در مقابل" آنها.



نظرات() 

تاریخ:یکشنبه 27 فروردین 1391-05:57 ب.ظ

نویسنده :کبی کبی

برای خودت زندگی کن

برای خودت زندگی کن
کسی‌ که ترا دوست داشته باشـــــــــــــد
با تو میمانــــــــــــــد
برای داشتنت می‌جنگــــــــــــــــد
اما اگر دوست نداشته باشــــــــــــــــــــد
...
به هر بهانه‌‌ای میـــــــــــــــــــرود



نظرات() 

تاریخ:شنبه 26 فروردین 1391-08:37 ب.ظ

نویسنده :کبی کبی

حرف دلت رو امروز بزن !

حرف دلت رو امروز بزن !
اگر امروز گفتی ...
اسمش "حرف دل" است
اگر نگفتی ...

فردا می شود
"
درد " دلت



نظرات() 



  • تعداد صفحات :4
  • 1  
  • 2  
  • 3  
  • 4