تبلیغات
دلتنگی ها - مطالب دی 1391

دلگیر نباش ؛ دلت که گیر باشد رها نمیشوی....


Admin Logo
themebox Logo



تاریخ:شنبه 23 دی 1391-09:56 ب.ظ

نویسنده :کبی کبی

*قبل از گذشتنت لحظه ای صبر کن...

یک کلام ، اولین و آخرین احساس قلبم نسبت به تو ... دوستت دارم.

تو نیز گفتی مرا دوست داری ، اما دوست داشتنت دو روز است ،

دیروز گذشت و آخرش امروز است!

این من هستم که وفادار خواهم ماند ،  

این تو هستی که تنها بی وفایی از تو جا خواهد ماند!

این من هستم که آخرش میسوزم ، این تو هستی که میروی

و من با چشمهای خیس به آن دور دستها چشم میدوزم

این من بودم که سهم دیدارم با تو عشق بود ،

این تو بودی که میگفتی از آغاز هم قصه من و تو دروغ بود!

تو هر چه دوست داری بگو، اما من هنوز بر سر حرفم هستم ، دوستت دارم.

خورشید بتابد یا نتابد، ماه باشد یا نباشد،  

 شب و روز من یکی شده ، فرقی ندارد برایم ،

همه چیز برایم رویا شده ، عشق تو برایم آرزو شده ،

به رویا و آرزو کاری ندارم ، حقیقت این است که دوستت دارم!

کاش تو نیز مثل من بودی ! مثل من عاشق ، بی قرار ، چشم انتظار

کاش تو نیز حال مرا داشتی، هوای مرا داشتی...

بی خیال میخواهی هوایم را داشته باش یا نداشته باش ،

میخواهی به انتظار من باش یا نباش ، من دوستت دارم

نمیترسم از رفتنت ، نمی بازم از شکستنت، نمیخندم و نمیگریم ،

از این هیاهو و التهاب تنها یک احساس است که می ماند ، دوستت دارم!

دوست داشتن تو دو روز باشد یا یک عمر مهم نیست ،

مهم این است که من در این دنیا و آن دنیا دوستت دارم

میخواهی باور کن یا نکن ، حس کن ، یا از آن بگذر ،

اما قبل از گذشتنت لحظه ای صبر کن...

دوستت دارم ...



نظرات() 

تاریخ:شنبه 23 دی 1391-09:49 ب.ظ

نویسنده :کبی کبی

*هیچ کس اینجا به تو مانند نشد

به خداحافظی تلخ تو سوگند، نشد

 که تو رفتی و دلم ثانیه ای بند نشد

 لب تو میوه ی ممنوع ولی لب هایم

هر چه از طعم لب سرخ تو دل کند، نشد

 با چراغی همه جا گشتم و گشتم در شهر

هیچ کس، هیچ کس اینجا به تو مانند نشد

 خواستند از تو بگویند شبی شاعرها

عاقبت با قلم شرم نوشتند: نشد!



نظرات() 

تاریخ:شنبه 23 دی 1391-09:43 ب.ظ

نویسنده :کبی کبی

*سیب دلم

امشب كسی به  سیب دلم  ناخنك زده  است!
بر زخمهای كهنه ی  قلبم نمك زده است!

این غم نمی رود به خدا از دلم، مخواه!
خون است اینکه بر جگر ِ من شتك زده است

قصدم گلایه نیست، خودت جای من، ببین
ما را فقط نه دوست، نه دشمن، فلك زده است!

امروز هم گذشت و دلت میهمان نشد
بر سفره ای كه نان دعایش كپك زده است!

هرشب من -آن غریبه كه باور نمی كند
نامرد روزگار، به او هم كلك زده است-

دارد به باد می سپرد این پیام را:
سیب دلم برای تو ای دوست، لك زده است!



نظرات() 

تاریخ:شنبه 23 دی 1391-09:39 ب.ظ

نویسنده :کبی کبی

*حکایت رفتنت

دفترم را باز میکنم،اولین صفحه حکایت از رفتنت دارد

به صفحات دیگر نگاه میکنم،تمام صفحات دفتر از نبودنت،ازغم دوریت،از

چشم انتظاریم وازامیدبه بازگشت ات پر کرده ام

تنها یک برگ سفید باقی مانده،

برگی که برای آمدنت خالی گذاشته ام....



نظرات() 

تاریخ:شنبه 23 دی 1391-09:37 ب.ظ

نویسنده :کبی کبی

*بعد از رفتن تو

 

شبی از پشت یك تنهایی نمناك و بارانی تو را با لهجه ی گل های نیلوفر صدا كردم.
تمام شب برای باطراوت ماندن باغ قشنگ آرزوهایت دعا كردم.
پس ازِ یك جستجوی نقره ای در كوچه های آبی احساس تو را از بین گل هایی كه

در تنهایی ام رویید با حسرت جدا كردم و تو

 
در پاسخ آبی ترین موج تمنای دلم گفتی دلم حیران و سرگردان چشمانی ست رویایی
و من تنها برای دیدن زیبایی آن چشم تو را در دشتی از تنهایی وحسرت رها كردم


همین بود آخرین حرفت و من بعد از عبور تلخ و غمگینت حریم چشمهایم را

به روی اشكی از جنس غروب ساكت و نارنجی خورشید وا كردم
نمی دانم چرا رفتی؟نمی دانم چرا ، شاید خطا كردم
و تو بی آن كه فكر غربت چشمان من باشی
نمی دانم كجا ، تا كی ، برای چه ،
ولی رفتی...

 
و بعد از رفتنت باران چه معصومانه می بارید
و بعد از رفتنت یك قلب دریایی ترك برداشت
و بعد از رفتنت رسم نوازش در غمی خاكستری گم شد
و گنجشكی كه هر روز از كنار پنجره با مهربانی دانه برمی داشت

 
تمام بال هایش غرق در اندوه غربت شد

و بعد از رفتن تو ، آسمان چشمهایم خیس باران بود و بعد از رفتنت انگار كسی حس كرد

من بی تو تمام هستی ام از دست خواهد رفت
كسی حس كرد من بی تو هزاران بار درهر لحظه خواهم مرد
و بعد از رفتنت دریا چه بغضی كرد!

كسی فهمید تو نام مرا از یاد خواهی برد
و من با آنكه میدانم تو هرگز یاد من را با عبور خود نخواهی برد
هنوز آشفته ی چشمان زیبای توام برگرد !
ببین كه سرنوشت انتظار من چه خواهد شد

و بعد از این همه طوفان و وهم وپرسش و تردید
كسی از پشت قاب پنجره آرام و زیبا گفت :
تو هم در پاسخ این بی وفایی ها بگو در راه عشق و انتخاب آن خطا كردم
و من در حالتی مابین اشك و حسرت و تردید
كنار انتظاری كه بدون پاسخ و سردست و من در اوج پاییزی ترین ویرانی یك دل

 
میان غصه ای از جنس بغض كوچك یك ابر نمی دانم چرا ؟

 
شاید به رسم و عادت پروانگی مان باز برای شادی و خوشبختی باغ قشنگ آرزوهایت

 
دعا كردم.



نظرات() 

تاریخ:شنبه 23 دی 1391-09:00 ب.ظ

نویسنده :کبی کبی

خوشبختی

چه می شود كرد.....

مگر می شود دنیا را پاره كرد

از تویش خوشبختی درآورد

همینست كه هست.....



نظرات() 

تاریخ:شنبه 23 دی 1391-08:46 ب.ظ

نویسنده :کبی کبی

*خزان بستان

خزان آمد به این بستان و گلزارم چه ویران شد
خداوندا چرایارم چنین بشکسته پیمان شد
به او گفتم پشیمان می شوی از رفتنت جانا
تو می آیی ولی آندم که عمر من به پایان شد
دلم از اینهمه اندوه دیگر غرق خون گشته
دلی آسوده خاطر داشتم آن هم پریشان شد
کنون چون رفت بی همره خداوندا نگهدارش
ولی با رفتن لیلی دل مجنون چه ویران شد



نظرات() 

تاریخ:جمعه 22 دی 1391-10:15 ب.ظ

نویسنده :کبی کبی

عشق

فلسفه ی عشق احترام است و 

و عشق ، فلسفه ی احترام



نظرات() 

تاریخ:جمعه 22 دی 1391-10:14 ب.ظ

نویسنده :کبی کبی

زندگی همین است

زندگی همین است

هر خاطره غروبی دارد

و هر

غروب خاطره ای.....



نظرات() 

تاریخ:جمعه 22 دی 1391-10:13 ب.ظ

نویسنده :کبی کبی

تسلیت

 

دعامیكنیم.... . درآخرین روزهای صفر

حسین خریدار اشكهایتان،

پیامبر مشكل گشای غمهایتان،

غریب مدینه شفاعت خواهتان،

خورشید طوس ضامن دعاهایتان

ومهدی فاطمه سایبان دلتهایتان باشد 

التماس دعا

 



نظرات() 

تاریخ:پنجشنبه 21 دی 1391-10:41 ب.ظ

نویسنده :کبی کبی

داستان دبستان من

گاو ما ما می کرد، گوسفند بع بع می کرد، سگ واق واق می کرد و همه با هم فریاد می زدند: حسنک کجایی؟! شب شده بود... اما حسنک به خانه نیامده بود. حسنک مدت های زیادی است که به خانه نمی آید. او به شهر رفته و در آنجا شلوار جین و تی شرت های تنگ به تن می کند. او هر روز صبح به جای غذا دادن به حیوانات جلوی آینه به موهای خود ژل می زند. موهای حسنک دیگر مثل پشم گوسفند نیست چون او به موهای خود گلت می زند. دیروز که حسنک با کبری چت می کرد . کبری گفت تصمیم بزرگی گرفته است.کبری تصمیم داشت حسنک را رها کند و دیگر با او چت نکند چون او با پتروس چت می کرد. پتروس همیشه پای کامپیوترش نشسته بود و چت می کرد. پتروس دید که سد سوراخ شده اما انگشت او درد می کرد چون زیاد چت کرده بود. او نمی دانست که سد تا چند لحظه ی دیگر می شکند. پتروس در حال چت کردن غرق شد. برای مراسم دفن او کبری تصمیم گرفت با قطار به آن سرزمین برود اما کوه روی ریل ریزش کرده بود . ریزعلی دید که کوه ریزش کرده اما حوصله نداشت . ریزعلی سردش بود و دلش نمی خواست لباسش را در آورد . ریزعلی چراغ قوه داشت اما حوصله درد سر نداشت. قطار به سنگ ها برخورد کرد و منفجر شد . کبری و مسافران قطار مردند. اما ریزعلی بدون توجه به خانه رفت. خانه مثل همیشه سوت و کور بود . الان چند سالی است که کوکب خانم همسر ریزعلی مهمان ناخوانده ندارد او حتی مهمان خوانده هم ندارد. او حوصله ی مهمان ندارد. او پول ندارد تا شکم مهمان ها را سیر کند. او در خانه تخم مرغ و پنیر دارد اما گوشت ندارد او کلاس بالایی دارد او فامیل های پولدار دارد. او آخرین بار که گوشت قرمز خرید چوپان دروغگو به او گوشت خر فروخت . اما او از چوپان دروغگو گله ندارد چون دنیای ما خیلی چوپان دروغگو دارد به همین دلیل است که دیگر در کتاب های دبستان آن داستان های قشنگ وجود ندارد



نظرات() 

تاریخ:پنجشنبه 21 دی 1391-10:31 ب.ظ

نویسنده :کبی کبی

و در پایان

حکایت می کنند که دو نفر بر سر قطعه ای زمین نزاع می کردند و هر یک می گفت : این زمین از آن من است. 

نزد حضرت عیسی رفتند. حضرت فرمود : اما زمین چیز دیگری می گوید. 
گفتند : چه می گوید ؟
گفت : می گوید هر دو از آن منند.



نظرات() 

تاریخ:پنجشنبه 21 دی 1391-09:59 ب.ظ

نویسنده :کبی کبی

به تدبیرش اعتماد کن

 

آتشی نمى سوزاند "ابراهیم" را

و دریایى غرق نمی کند "موسى" را

کودکی، مادرش او را به دست موجهاى "نیل" می سپارد
تا برسد به خانه ی فرعونِ تشنه به خونَش

دیگری را برادرانش به چاه مى اندازند
سر از خانه ی عزیز مصر درمی آورد
مکر زلیخا زندانیش می کند
اما عاقبت بر تخت ملک می نشیند

از این "قِصَص" قرآنى هنوز هم نیاموختی ؟!

که اگر همه ی عالم قصد ضرر رساندن به تو را داشته باشند
و خدا نخواهد
نمی توانند
او که یگانه تکیه گاه من و توست !
پس
به "تدبیرش" اعتماد کن

به "حکمتش" دل بسپار

به او "توکل" کن



نظرات() 

تاریخ:پنجشنبه 21 دی 1391-09:49 ب.ظ

نویسنده :کبی کبی

یه سوال...

یه سوال...

چرا هیچ وقت جسد آدمایی كه میگفتن :

" بی تو میمیرم"  پیدا نشد؟؟؟؟؟



نظرات() 

تاریخ:پنجشنبه 21 دی 1391-09:47 ب.ظ

نویسنده :کبی کبی

برای او ...

این روزها سخاوت باد صبا کم است

یعنی،خبر ز سوی تو _این روزها_کم است

 

اینجا_کنار پنجره_تنها نشسته ام

در کوچه ای که عابر درد آشنا، کم است

 

من دفتری پر از غزلم ناب ناب ناب

چشمی که عاشقانه بخواند مرا ،کم است

 

باز آ!ببین که بی تو در این شهر پر ملال

احساس ،عشق،عاطفه،یا نیست یا کم است

 

اقرار می کنم که در این جا_بدون تو_

حتی برای آه کشیدن ،هوا کم است

 

دل در جواب زمزمه های "بمان"من

می گفت"می روم"که در این سینه جا کم است

 

غیر از خدا ،که را بپرستم ؟تو را تو را

حس می کنم برای دلم یک خدا کم است...

 



نظرات() 



  • تعداد صفحات :5
  • 1  
  • 2  
  • 3  
  • 4  
  • 5