تبلیغات
دلتنگی ها - مطالب بهمن 1391

دلگیر نباش ؛ دلت که گیر باشد رها نمیشوی....


Admin Logo
themebox Logo



تاریخ:شنبه 28 بهمن 1391-06:00 ب.ظ

نویسنده :کبی کبی

نوشتن از مردها




من نمی‌فهمم چرا هیچ کس برنمی دارد بنویسد از مردهــا...
از چشم‌ها و شــانه‌ها و دستهایشــان
از آغوششان
از عطر تنشـان،
از صدایشــان...
پررو می‌شوند؟
خب بشوند.
مگر خود ما با هر دوستت دارمی تا آسمـان نرفته‌ایم؟
مگر ما به اتکــاء همین دست‌ها
همین نگاه‌ها
همین آغوشهـا، در بزنگاههای زندگی
سرِپا نمانده‌ایم؟...
من بلد نیستم در سـایه، دوست داشته باشم
من می‌خواهم خواستنم گوش فلک را کر کند.
من می‌خواهم
مَردَم
حتی اگر مردِ من هم نبود
دلش غنج بزند ازاینکه
بداندجایی زنـــی دوستش دارد.....
دلش غنج بزند ازاینکه
بداندجایی زنـــی دوستش دارد.....




نظرات() 

تاریخ:شنبه 28 بهمن 1391-05:56 ب.ظ

نویسنده :کبی کبی

گاهی کم می آوری




زن که باشی 

گاهی کم می آوری

دست هایی را که مردانگی شان امنیت می آورد

و شانه هایی را که استحکام آغوششان لمس آرامش را به همراه دارد.

 دست خودت نیست زن که باشی گاهی دوست داری تکیه بدهی...پناه ببری...ضعیف باشی...

دست خودت نیست زن که باشی گه گاه حریصانه بو میکنی دستهایت را

شاید عطر تلخ و گس مردانه اش لا به لای انگشتانت باقی مانده باشد.

زن که باشی گاهی میزنی زیر گریه

که دلش بلرزد و صدایت کند:بانو....

دست خودت نیست

زن که باشی

گاهی رهایش می کنی

و پشت سرش آب می ریزی

و قناعت می کنی به رویای حضورش

به این امید که 

او 

خوشبخت باشد.

دست خودت نیست

زن که باشی

همه ی دیوانگی های عالم را بلدی.

میتوانی زیر لب ترانه بخوانی و آشپزی کنی...

میتوانی جلوی آینه موهایت را شانه کنی و حس کنی نگاهش را

میتوانی ساعتها به امید گره خوردن شال دور گردنش..ببافی و در هر رج بوسه بکاری برای روزهای مبادا که کنارش نیستی...

زن که باشی باید صبور باشی مدارا کنی و با همه ی بغض ات لبخند بزنی

زن که باشی...

هزار بار هم که بگوید:دوستت دارد!!!

بازهم خواهی پرسی:دوستم داری؟؟؟

و ته دلت همیشه خواهد لرزید.......

زن که باشی هرچقدرهم که زیبا باشی نگران زیباترهایی میشوی که شاید عاشقش شوند.....

زن که باشی هروقت که صدایت میکند:خوشکلکم!!!

خدا را شکر میکنی که درچشمان او زیبایی

دست خودت نیست

زن که باشی

همه ی دیوانگی های عالم را بلدی...




نظرات() 

تاریخ:شنبه 28 بهمن 1391-05:23 ب.ظ

نویسنده :کبی کبی

وقتی

وقتی تنهایم گذاشت ورفت

بهش گفتم:خط زدن برمن،پایان من نیست

آغازبی لیاقتی توست...

همیشه بهترین برای من بوده وهست،

اگرمال من نشدی قطعابهترین نبودی

ونیستی..

این تونیستی که مرافراموش کردی

این منم که به یادم اجازه نمیدهم

حتی ازنزدیکی ذهن توعبورکند

صحبت ازفراموشی نیست

صحبت ازلیاقت است

محکمترازآنم که برای تنهانبودنم

آنچه که اسمش راغرورگذاشتم

برایت به زمین بکوبم احساس من قیمتی داشت

که توبرای پرداخت ان فقیربودی  



نظرات() 

تاریخ:سه شنبه 17 بهمن 1391-09:21 ق.ظ

نویسنده :کبی کبی

وقت اضافی برای خدا... !!!!

  چقدر خنده داره
که یک ساعت خلوت با خدا دیر و طاقت فرساست. ولی 90 دقیقه بازی یک تیم فوتبال مثل باد می‌گذره!

چقدر خنده داره
که صد هزارتومان کمک در راه خدا مبلغ بسیار هنگفتیه اما وقتی که با همون مقدار پول به خرید می‌ریم کم به چشم میاد!

چقدر خنده داره
که یک ساعت عبادت در مسجد طولانی به نظر میاد اما یک ساعت فیلم دیدن به سرعت می‌گذره!

چقدر خنده داره
که وقتی می‌خوایم عبادت و دعا کنیم هر چی فکر می‌کنیم چیزی به فکرمون نمیاد تا بگیم اما وقتی که می‌خوایم با دوستمون حرف بزنیم هیچ مشکلی نداریم!

چقدر خنده داره
که وقتی مسابقه ورزشی تیم محبوبمون به وقت اضافی می‌کشه لذت می‌بریم و از هیجان تو پوست خودمون نمی‌گنجیم اما وقتی مراسم دعا و نیایش طولانی‌تر از حدش می‌شه شکایت می‌کنیم و آزرده خاطر می‌شیم!

چقدر خنده داره
که خوندن یک صفحه و یا بخشی از قرآن سخته اما خوندن صد سطر از پرفروشترین کتاب رمان دنیا آسونه!

چقدر خنده داره
که سعی می‌کنیم ردیف جلو صندلی‌های یک کنسرت یا مسابقه رو رزرو کنیم اما به آخرین صف نماز جماعت یک مسجد تمایل داریم!

چقدر خنده داره
که برای عبادت و کارهای مذهبی هیچ وقت زمان کافی در برنامه روزمره خود پیدا نمی‌کنیم اما بقیه برنامه‌ها رو سعی می‌کنیم تا آخرین لحظه هم که شده انجام بدیم!

چقدر خنده داره
که شایعات روزنامه ها رو به راحتی باور می‌کنیم اما سخنان قران رو به سختی باور می‌کنیم!

چقدر خنده داره
که همه مردم می‌خوان بدون اینکه به چیزی اعتقاد پیدا کنند و یا کاری در راه خدا انجام بدند به بهشت برن!

چقدر خنده داره
که وقتی جوکی رو از طریق پیام کوتاه و یا ایمیل به دیگران ارسال می‌کنیم به سرعت آتشی که در جنگلی انداخته بشه همه جا رو فرا می‌گیره اما وقتی سخن و پیام الهی رو می‌شنویم دو برابر در مورد گفتن یا نگفتن اون فکر می‌کنیم!

خنده داره
اینطور نیست؟

دارید می‌خندید؟

دارید فکر می‌کنید؟

این حرفا رو به گوش بقیه هم برسونید و از خداوند سپاسگزار باشید که او خدای دوست داشتنی ست.

آیا این خنده دار نیست که وقتی می‌خواهید این حرفا را به بقیه بزنید خیلی‌ها را از لیست خود پاک می‌کنید؟ به خاطر اینکه مطمئنید که اونا به هیچ چیز اعتقاد ندارند.

این اشتباه بزرگیه اگه فکر کنید دیگران اعتقادشون از ما ضعیف تره



نظرات() 

تاریخ:سه شنبه 10 بهمن 1391-10:38 ب.ظ

نویسنده :کبی کبی

لعنت بر بغض



نظرات() 

تاریخ:سه شنبه 10 بهمن 1391-10:32 ب.ظ

نویسنده :کبی کبی

راه چاره



راه چاره ی نداشته هایم تكه گچی بود اما

 

سفید....

 خیلی سفید

خیلی سفید




نظرات() 

تاریخ:سه شنبه 10 بهمن 1391-10:26 ب.ظ

نویسنده :کبی کبی

دسـتـم را مـحـکمتر بگیـر



کـاش مـی فـهـمیـدی ....

قـهـر میـکنم تـا دسـتـم را مـحـکمتر بگیـری و بـلـنـدتـر بـگـویی:

بـمان...

نـه ایـنـکـه شـانـه بـالا بـیـنـدازی ؛

و آرام بـگویـى:

هـر طور راحـتـى




نظرات() 

تاریخ:سه شنبه 10 بهمن 1391-10:24 ب.ظ

نویسنده :کبی کبی

نشان انتظار



آدمی که منتظر است هیچ نشانه ای ندارد
هیچ نشانه خاصی!
فقط با هر صدایی برمیگردد . .





نظرات() 

تاریخ:سه شنبه 10 بهمن 1391-10:22 ب.ظ

نویسنده :کبی کبی

بی مقصدی!



 

می روم...به کجا؟
نمی دانم ....حس بدی ست... بی مقصدی!

کاش نه باران بند می آمد... نه خیابان به انتها می رسید




نظرات() 

تاریخ:سه شنبه 10 بهمن 1391-10:20 ب.ظ

نویسنده :کبی کبی

فصل نقابها




چگونه است؟!
صبح كه بیدار شدی
كدامین نقاب را بر می داری؟
فصل نقابهاست...
انگار كسی ما را بی نقاب نمی بیند
اگر روی واقعی داشته باشیم
كسی ما را نمی پسندد
به دنبال لحظه ایم كه تمام نقابها از چهره ها برداشته شود
ایا آن روز هیچ "خودی" باقی خواهد ماند؟




نظرات() 

تاریخ:سه شنبه 10 بهمن 1391-10:18 ب.ظ

نویسنده :کبی کبی

این‌همه مردن




مگر چند بار به دنیا آمده ایم
که این‌همه می‌میریم؟ !!




نظرات() 

تاریخ:سه شنبه 10 بهمن 1391-10:17 ب.ظ

نویسنده :کبی کبی

همه راستـــــ می گفتند



تو آنجـــا . . .

من اینجــــا . . .

همه راستـــــ می گفتند

تو کـــجا من کـــجا !




نظرات() 

تاریخ:سه شنبه 10 بهمن 1391-10:15 ب.ظ

نویسنده :کبی کبی

ﺗﻨﻬﺎﯾـــــــــﯽ




ﺩﺭ ﻧــﺎﻧــﻮﺍﯾـــﯽ ﻫــﻢ ﺻـــﻒ"ﯾــﮏ ﺩﺍﻧـــﻪ ﺍی"هـــا ﺟــﺪﺍﺳـــــﺖ . . . ﺍﺯ ﺟــﺬﺍﻡ ﻫــﻢ ﺑــﺪﺗــﺮ ﺍﺳــﺖ "ﺗﻨﻬﺎﯾـــــــــﯽ"




نظرات() 

تاریخ:سه شنبه 10 بهمن 1391-10:00 ب.ظ

نویسنده :کبی کبی

مرد بودن


مرد بودن سخت ترین کار دنیاست، درست مثل بیدار شدن از خواب در صبح روز های پاییزی که یکی از سخت ترین کار های دنیاست!

 

مرد که باشی همه دنیا از تو انتظار دارند، انتظارات بجا و نابجا! اما تو مردی باید خورد شوی و شکسته شوی و تکه تکه شوی اما دم نزنی! 

مرد که باشی دنیا و زمین و زمان برایت کوتاه میشوند، نیست میشوند، دیده نمیشوند! 

مرد که باشی روزها را سپری میکنی و وقتی به خودت می آیی که موهایت سفید شده و به گذشته فکر میکنی! 

مرد که باشی شبها برای فردایت برنامه ریزی میکنی، فکر میکنی، فکر میکنی، فکر میکنی! 

مرد که باشی باید مسئول باشی، بزرگ باشی، بچه نشوی، باید پدر باشی، بچه بازی نکنی، باید تکیه گاه باشی

باید شانه برای همدمت باشی، باید با طوفان درونت کوه آرامش اطرافیانت باشی

مرد که باشی باید بخوری و دم نزنی، باید بریزی توی خودت، مچاله شوی، خرد شوی، تکه تکه شوی اما دم نزنی!

 

مرد بودن سخت ترین کار دنیاست، آشوب که باشی، طوفانی که باشی،

باید مثل گردباد همه چیز را درون خودت قورت دهی تا مبادا آرامش و آسایش اطرافیانت بهم بریزد!

مرد که باشی نباید از مسئولیت شانه خالی کن، باید استوار باشی، محکم باشی، پدر باشی!

مرد که باشی باید مصمم باشی، پر قدرت باشی، پر انرژی باشی و همیشه امیدوار!

 

آری مرد بودن سخت ترین کار دنیاست،

باید مرد باشی تا هم خودت باشی و هم چیزی که دیگران میخواهند،

باید مرد باشی تا بدانی مرد بودن درست مثل مادر بودن، سختترین کار دنیاست

 

دقت كن!!!!!!!!!!

باید مرد باشی........




نظرات() 

تاریخ:سه شنبه 10 بهمن 1391-09:58 ب.ظ

نویسنده :کبی کبی

معمولی بودن



 

 

معمولی بودن در زندگی، میتواند سخت ترین وضعیت ممکن باشد. مثلا:

شاگرد معمولی بودن. قیافه معمولی داشتن. دونده معمولی بودن، نقاش معمولی بودن، دانشجوی معمولی بودن، نویسنده معمولی بودن، معمولی ساز زدن و معمولی رقصیدن و معمولی جشن عروسی بر پاکردن، معمولی مهمانی دادن، فرزند معمولی داشتن و دوست دختر / پسر معمولی پیداکردن!
...

منظورم از "معمولی" همان است که عالی و ایده آل و منحصر به فرد و کمیاب و در پشت ابر ها نیست، بلکه همین جا، روی زمین، کنار ما، فراوان و بسیار هست. 

فرهنگ ایده آل گرایی تیغ دولبه ای ست که هم انگیزه ای ست مثبت برای پیشرفت و هم می تواند شوق و ذوق فراوان آدمهای معمولی را شهید کند. من مثلا بعد از سالها با علاقه نقاشی کشیدن، روزی که فهمیدم در نقاشی خیلی معمولی ام برای همیشه نقاشی را کنار گذاشتم. این کنار کشیدن زمانی بود که همکلاسی دبیرستانم، در عرض دو دقیقه با مداد بی جانش، چهره معلم مان را کوبید کنار طرحی که من بیست دقیقه طول کشیده بود تا دزدکی در حاشیه جزوه از او بکشم.

حقیقت این است که دوستم در نقاشی یک نا بغه بود و تمرین و پی گیری من خیلی با نبوغ او فاصله داشت و من لذت نقاشی کشیدن را از خودم گرفتم تا خفت معمولی بودن را تحمل نکنم.

آن روزها آنقدر ضعیف بودم که با شاخص های "ترین" زندگی کرده و خود را مقایسه می کردم. و این ترین بودن آدم را ضعیف و شکننده می کند. 

شاید همه آدم ها اینطور نباشند. من اما، همیشه در درونم یک سوپر انسان داشته ام که می خواست اگر دست به گچ بزند، آن گچ حتماً بایستی طلا شود. یک توانای مطلق که در هیچ کاری حق معمولی بودن را ندارد.

اما امروز فهمیده ام که معمولی بودن شجاعت می خواهد. آدم اگر یاد بگیرد معمولی باشد نه نقاشی را میگذارد کنار، نه دماغش را عمل میکند، نه غصه می خورد که ماشینش معمولی است، نه حق غذا خوردن در یک سری از رستوران های معمولی را از خودش میگیرد، نه حق لبخند زدن به یک سری آدم ها را، نه حق پوشیدن یک سری لباس ها را. 

حقیقت این است که "ترین" ها همیشه در هراس زندگی می کنند. هراس هبوط (سقوط) در لایه آدم های "معمولی". و این هراس می تواند حتی لذت زندگی، نوشتن، درس خواندن، نقاشی کشیدن، ساز زدن، خوردن، نوشیدن و پوشیدن را از دماغشان دربیاورد. 

تصمیم گرفته ام خودِ معمولی م را پرورش دهم. نمی خواهم دیگر آدم ها مرا فقط با "ترین" هایم به رسمیت بشناسند. از حالا خودِ معمولی م را به معرض نمایش می گذارم و 

 

به خود معمولی م عشق می ورزم و به آدم ها هم اجازه دهم به منِ معمولی عشق بورزند. 




نظرات() 



  • تعداد صفحات :4
  • 1  
  • 2  
  • 3  
  • 4