تبلیغات
دلتنگی ها - مطالب خرداد 1391

دلگیر نباش ؛ دلت که گیر باشد رها نمیشوی....


Admin Logo
themebox Logo



تاریخ:دوشنبه 22 خرداد 1391-08:48 ب.ظ

نویسنده :کبی کبی

اعتراف

من زندگی را دوست دارم ولی

از زندگی دوباره می ترسم

دین را دوست دارم

ولی از کشیش ها می ترسم

قانون را دوست دارم

ولی از پاسبان ها می ترسم

عشق را دوست دارم

ولی از زن ها می ترسم

کودکان را دوست دارم

ولی از آینه می ترسم

سلام را دوست دارم

ولی از زبانم می ترسم

من می ترسم

پس هستم


اینچنین می گذرد روز و روزگار من

من روز را دوست دارم

ولی از روزگار می ترسم



نظرات() 

تاریخ:جمعه 19 خرداد 1391-02:24 ق.ظ

نویسنده :کبی کبی

. حکم لازم!

بر بزن یکباردیگر حکم کن اما نه بی دل !
حکم دل………
هر که دل دارد بیندازد وسط
من و تو دل هایمان را رو کنیم
دل که روی دل بیفتد عشق حاکم میشود!
پس به حکم عشق بازی می کنیم
این دل من .
 رو بکن حالا دلت را
دل نداری؟
بر بزن اندیشه ات را
 . حکم لازم!
دل گرفتن . دل سپردن هر دو لازم
عشق لازم
عشق لازم!



نظرات() 

تاریخ:پنجشنبه 18 خرداد 1391-07:25 ب.ظ

نویسنده :کبی کبی

بنگاه زناشوئی...

بنگاه زناشوئی...


در ایتالیا مردی قصد ازدواج داشت. پس به یک بنگاهی مراجعه کرد که روی آن نوشته بود «بنگاه زناشویی
». 
مرد در را باز کرد و وارد اتاقی شد که دو در داشت.

روی یکی نوشته شده بود «زیبا» و روی دیگری «نازیبا». 
در زیبا را فشار داد و وارد اتاق شد. دو در دیگر دید، روی یکی نوشته شده بود 
کدبانوی خوب و روی دیگری شلخته.

او از در کدبانوی خوب وارد شد.
در آن جا دو در دیگر بود که روی یکی «جوان» و روی دیگری «پا به سن گذاشته» نوشته شده بود
از در جوان وارد شد. ته اتاق آینه ی دیواری بزرگی دیده می شد که روی آن این جمله نوشته شده بود:

با چنین ادعا و هوس ها، بهتر است اول خودتان را در این آینه نگاه کنید!!



نظرات() 

تاریخ:پنجشنبه 18 خرداد 1391-06:55 ب.ظ

نویسنده :کبی کبی

کلبه ام دری دارد

بعد از اینکه کلبه ی دلم را خراب کردم و به جای آن خانه ی عشق تو را ساختم
بعد از اینکه این خانه در وجودم شهری شد مملو از کاشانه های امید
بعد از اینکه از هر پنجره ی  خانه های این شهر می توانستم ببینمت
بعد از اینکه تک تک دیوارهای خانه های این شهر دفتر خاطرات تو شد
بعد از اینکه در پس کوچه های شهر عشقت اقاقیا کاشتم با عطر نیاز
بعد از اینکه آسمان این شهرآقتابی بود از حضورت
قسمت شهر دلم شد زلزله ای...........
حالا برروی ویرانه ی شهر هنوز کلبه ای باقی است
کلبه ام دری دارد
شاید روزی با دستانت به صدا در آید
کوبه ی کلبه ی تنهایی من ..........



نظرات() 

تاریخ:پنجشنبه 18 خرداد 1391-06:41 ب.ظ

نویسنده :کبی کبی

یک نفر این حوالی بدجوری تنها شده ...

خیالت راحت باشد , چیزی نشده یک شکست عاطفی ساده ! دوستش داشتم , دوستم داشت ... دوستش دارم , دیگر دوستم ندارد مانده ام , رفته هستم , ولی او نیست به همین سادگی ... فقط یک نفر این حوالی بدجوری تنها شده ...



نظرات() 

تاریخ:پنجشنبه 18 خرداد 1391-06:38 ب.ظ

نویسنده :کبی کبی

ﻣﺮﺩ ﻫﺎ ، ﺍﺳﻤﺸﺎﻥ ﺑﻪ ﺳﻨﮕﺪﻟﯽﻣﻌﺮﻭﻑ ﺍﺳﺖ ..

ﻣﺮﺩ ﻫﺎ ، ﺍﺳﻤﺸﺎﻥ ﺑﻪ ﺳﻨﮕﺪﻟﯽﻣﻌﺮﻭﻑ ﺍﺳﺖ ..

ﺯﻥ ﻫﺎ ، ﺑﻪ ﺁﻫﻦ ﭘﺮﺳﺘﯽ ..

ﻣﺮﺩ ﻫﺎ ﻭ ﺯﻥ ﻫﺎ ، ﻫﺮ ﺩﻭ ﺍﻧﮑﺎﺭ ﻣﯽﮐﻨﻨﺪ !!..

ﻫﺮ ﺩﻭ ﺗﻨﻬﺎ ﻣﯽ ﮔﺬﺍﺭﻧﺪ ﻭ ﺍﺯ ﺗﻨﻬﺎﯾﯽ ﻣﯽ ﻧﺎﻟﻨﺪ ..

ﺟﻤﻠﻪ ﺩﻭﺳﺘﺖ ﺩﺍﺭﻡ ﺷﺪﻩ ﺍﺳﺖ ﺟﻤﻠﻪ ﯼ ﻓﺮﺍﺭ ، ﺑﺸﻨﻮﯾﻢ ، ﻓﺮﺍﺭ ﻣﯽ ﮐﻨﯿﻢ !..
ﺍﻣﺎ
ﻫﺮ ﺩﻭ ﮔﺮﯾﻪ ﻣﯽ ﮐﻨﻨﺪ ، ﺩﺧﺘﺮ ﻫﺎ ﺑﻠﻨﺪ ، ﭘﺴﺮ ﻫﺎ ﺑﯽ ﺻﺪﺍ !..

ﻫﺮ ﺩﻭ ﺑﻪ ﺩﻧﺒﺎﻝ ﮐﺴﯽ ﮐﻪ ﺗﺎ ﺍﺑﺪﺗﻨﻬﺎﯾﺸﺎﻥ ﻧﮕﺬﺍﺭﺩ ..

ﻣﺮﺩ ﻫﺎ ﺗﺎ ﻣﺎﻧﮑﻦ ﺑﺒﯿﻨﻨﺪ ﺗﻨﻬﺎ ﻣﯽ ﮔﺬﺍﺭﻧﺪ !

ﺯﻥ ﻫﺎ ﺗﺎ ﺷﺎﻫﺰﺍﺩﻩ ﺍﯼ ﺳﻮﺍﺭ ﺑﯽ ﺍﻡ ﻭ !

"
ﻣﺎ ﻓﻘﻂ ﺩﺭ ﺍﺳﺘﺎﺗﻮﺱ ﻫﺎﯾﻤﺎﻥ ﺁﺩﻡ ﻫﺎﯼ ﺧﻮﺑﯽ ﻫﺴﺘﯿﻢ!!



نظرات() 

تاریخ:سه شنبه 16 خرداد 1391-09:36 ب.ظ

نویسنده :کبی کبی

رنج خدا

سخت است حرفت را نفهمند،

سخت تر این است که حرفت را اشتباهی بفهمند،

حالا میفهمم، که خدا چه زجری میکشد

وقتی این همه آدم حرفش را که نفهمیده اند هیچ،

اشتباهی هم فهمیده اند.



نظرات() 

تاریخ:سه شنبه 16 خرداد 1391-09:34 ب.ظ

نویسنده :کبی کبی

مرد، (نادر ابراهیمی)

به یاد داشته باش که یک مرد، عشق را پاس می‌دارد

یک مرد هر چه را که می‌تواند به قربان‌گاهِ عشق می‌آورد

آن‌چه فدا کردنی‌ست فدا می‌کند

آن چه شکستنی‌ست می‌شکند و آن‌چه را تحمل‌سوز است تحمل می‌کند

اما هرگز به منزل‌گاهِ دوست داشتن به گدایی نمی‌رود.

نادر ابراهیمی



نظرات() 

تاریخ:سه شنبه 16 خرداد 1391-09:31 ب.ظ

نویسنده :کبی کبی

خوشبختی، (نادر ابراهیمی)

خوشبختی، نامه یی نیست كه یكروز، نامه رسانی، زنگ در خانه ات را بزند و آن را به دستهای منتظر تو بسپارد.

خوشبختی ، ساختن عروسك كوچكی ست از یك تكه خمیر نرم شكل پذیر...

به همین سادگی، به خدا به همین سادگی؛

اما یادت باشد كه جنس آن خمیر باید از عشق و ایمان باشد نه از هیچ چیز دیگر...
خوشبختی را در چنان هاله یی از رمز و راز، لوازم و شرایط، اصول و قوانین پیچیده ی ادراك ناپذیر فرو نبریم كه خود نیز در شناختنش گم شویم...
خوشبختی، همین عطر محو و مختصر تفاهم است كه در سرای تو پیچیده است

 نادر ابراهیمی



نظرات() 

تاریخ:یکشنبه 14 خرداد 1391-06:25 ب.ظ

نویسنده :کبی کبی

دل من هرزه نبود

دل من تنها بود دل من هرزه نبوددل من عادت داشت که بماند یک جابه کجا؟ معلوم است! به در خانه تودل من عادت داشت که بماند آنجا پشت یک پرده تور...که تو هر روز آن را به کناری بزنی دل من ساکن دیوار و دری که تو هر روز از آن می گذری...دل من ساکن دستان تو بود دل من گوشه یک باغچه بود که تو هر روز به آن می نگریدل من را دیدی؟ساکن قلب تو بود..یادت هست؟



نظرات() 

تاریخ:یکشنبه 14 خرداد 1391-06:19 ب.ظ

نویسنده :کبی کبی

خدایــــــــــا!! دستم به آسمانت نمی رسد

خدایا مرا ببخش
به خاطر در هایی که زدم وخانه ی تو نبود........

--

 

خدایــــــــــا!! دستم به آسمانت نمی رسد اما تو که دستت به زمین می رسد بلندم کن



نظرات() 

تاریخ:یکشنبه 14 خرداد 1391-06:17 ب.ظ

نویسنده :کبی کبی

من همیشه خوشحالم، می دانید چرا؟

شکسپیر گفت:
من همیشه خوشحالم، می دانید چرا؟
برای اینکه از هیچکس برای چیزی انتظاری ندارم ...
انتظارات همیشه صدمه زننده هستند ...
زندگی کوتاه است ...
پس به زندگی ات عشق بورز...
خوشحال باش
و لبخند بزن
فقط برای خودت زندگی کن و ...
قبل از اینکه صحبت کنی ؛ گوش کن
قبل از اینکه بنویسی ؛ فکر کن
قبل از اینکه خرج کنی ؛ درآمد داشته باش
قبل از اینکه دعا کنی ؛ ببخش
قبل از اینکه صدمه بزنی ؛ احساس کن
قبل از تنفر ؛ عشق بورز
زندگی این است...



نظرات() 

تاریخ:شنبه 13 خرداد 1391-10:29 ب.ظ

نویسنده :کبی کبی

من عاقبت،از اینجا خواهم رفت

من عاقبت،از اینجا خواهم رفت

پروانه ای که با شب می رفت

این فال را برای دلم دید.

دیری است،

مثل ستاره ها چمدانم را

از شوق ماهیان و تنهایی خودم

پر کرده ام، ولی

مهلت نمی دهند که مثل کبوتری

در شرم صبح پر بگشایم

با یک سبد ترانه و لبخند

خود را به کاروان برسانم.

اما،

من عاقبت از اینجا خواهم رفت.

پروانه ای که با شب می رفت،

این فال را برای دلم دید.


"از زبان برگ-شفیعی کدکنی"



نظرات() 

تاریخ:شنبه 13 خرداد 1391-10:28 ب.ظ

نویسنده :کبی کبی

بدون هیچ میلی

باور کنید
لیلی ها
 گاهی بدون هیچ میلی!
ظرف، دل و حتی خود شما را میشکنند!!



نظرات() 

تاریخ:شنبه 13 خرداد 1391-10:16 ب.ظ

نویسنده :کبی کبی

دو خط موازی

امروز معلم عشقم گفت دو خط موازی هیچگاه به هم نمیرسند مگر اینکه یکی از انها خود را بشکند گفتم من خودم را شکستم پس چرا به او نرسیدم لبخند تلخی زدو گفت شاید او هم به سوی خط دیگری شکسته باشد .."



نظرات() 



  • تعداد صفحات :2
  • 1  
  • 2