تبلیغات
دلتنگی ها - مطالب تیر 1391

دلگیر نباش ؛ دلت که گیر باشد رها نمیشوی....


Admin Logo
themebox Logo



تاریخ:شنبه 31 تیر 1391-10:23 ب.ظ

نویسنده :کبی کبی

فتوا به جنون

آنکه فتوا به جنون من عاشق میداد

                       یک شب از زاویۀ چشمانم

                                          کاش میدید تورا.........



نظرات() 

تاریخ:شنبه 31 تیر 1391-10:20 ب.ظ

نویسنده :کبی کبی

کوزه خالی میخرم

یاد دارم در غروبی سرد سرد میگذشت از کوچه ما دوره گرد داد میزد:کهنه قالی میخرم دسته دوم جنس عالی میخرم کاسه و ظرف سفالی میخرم گر نداری ،کوزه خالی میخرم اشک در چشمان بابا حلقه بست عاقبت آهی کشید،بغضش شکست اول ماه است و نان در سفره نیست ای خدا شکرت ولی این زندگیست؟بوی نان تازه هوشش برده بود اتفاقا مادرم هم روزه بود خواهرم بی روسری بیرون دوید گفت آقا سفره خالی میخرید؟



نظرات() 

تاریخ:شنبه 31 تیر 1391-10:04 ب.ظ

نویسنده :کبی کبی

ای کاش دستان گرمت یک شاخه مریم بکارد

وقتی نباشی مهم نیست ، باران ببارد ... نبارد

من زنده باشم ... نباشم ... فرقی که دیگر ندارد

وقتی نباشی چه حرفی؟اصلا چه شعری؟چه عشقی؟

وقتی که هرلحظه بی تو ،داغی به دل می گذارد

وقتی تو بر لب نداری نام ِمن ِشاعرت را

بهتر کسی نام من را دیگر به خاطر نیارد

در لحظه ی جان سپردن بهتر که دیگر نباشد

چشمان خیسی که من را دست خدا می سپارد

نه کوزه...نه نی لبک، نه! در خاک سرد مزارم

ای کاش دستان گرمت یک شاخه مریم بکارد

این شاعرِ قرن حاضر، این بیت را حافظانه

رندانه بر لوح ِ شعرش، طرح تو را می نگارد

دیگر به آخر رسیده این نامه و شاعر تو

از راه دور و به گرمی دست تو را می فشارد



نظرات() 

تاریخ:پنجشنبه 29 تیر 1391-08:22 ب.ظ

نویسنده :کبی کبی

پشت هر کوه بلند، سبزه زاری است پر از یاد خدا!

آسمان را بنگر، که هنوز بعد صدها شب و روز، مثل آن روز نخست
گرم و آبی و پر از مهر، به ما می خندد!

یا زمینی را که، دلش از سردی شبهای خزان نه شکست و نه گرفت!
بلکه از عاطفه لبریز شد و نفسی از سر امید کشید و در آغاز بهار دشتی از یاس سپید زیر پاهامان ریخت،
تا بگوید که هنوز پر امنیت احساس خداست!

ماه من غصه چرا؟!
تو مرا داری و من هر شب و روز آرزویم همه خوشبختی توست!

ماه من! دل به غم دادن و از یأس سخن ها گفتن کار آن هایی نیست که خدا را دارند...

ماه من! غم و اندوه، اگر هم روزی، مثل باران بارید، یا دل شیشه ای ات، از لب پنجره عشق، زمین خورد و شکست، با نگاهت به خدا، چتر شادی وا کن،
و بگو با دل خود، که خدا هست، خدا هست!

او همانی است که در تارترین لحظه شب، راه نورانی امید نشانم می داد...

او همانی است که هر لحظه دلش می خواهد، همه زندگی ام، غرق شادی باشد...

ماه من!
غصه اگر هست، بگو تا باشد!
معنی خوشبختی، بودن اندوه است...!
این همه غم و غصه، این همه شادی وشور، چه بخواهی و چه نه! میوه یک باغند، همه را با هم و با عشق بچین...

ولی از یاد مبر
پشت هر کوه بلند، سبزه زاری است پر از یاد خدا!
و در آن باز کسی می خواند؛
که خدا هست، خدا هست و چرا غصه؟! چرا؟



نظرات() 

تاریخ:پنجشنبه 29 تیر 1391-04:08 ب.ظ

نویسنده :کبی کبی

یک آینه فاصله

از وقتی که رفتی

پی خودت ...

بی خود همه ی آینه ها را میشکنم !

بیچاره دلم

فکر می کند با تو

یک آینه فاصله دارد ...!



نظرات() 

تاریخ:پنجشنبه 29 تیر 1391-04:02 ب.ظ

نویسنده :کبی کبی

عاشق فقیر

یه زن و شوهر عاشق اما فقیر سر سفره شام نشستند غذاشون خیلی مختصر و کم بود که یک نفر را به زور سیر میکرد مرد به خاطر اینکه زنش بیشتر غذا بخوره گفت بیا چراغ را خاموش کنیم و توی تاریکی بخوریم زن قبول کرد چند دقیقه چراغها را خاموش کردند ولی بعد که روشن کردند غذاها دست نخورده توی ظرف مونده بود.



نظرات() 

تاریخ:پنجشنبه 29 تیر 1391-03:53 ب.ظ

نویسنده :کبی کبی

تو دیگر بزرگ شدی !

برای دلم گاهی پدر میشوم !
خشمگین میگویم : بس کن ؛ تو دیگر بزرگ شدی !



نظرات() 

تاریخ:پنجشنبه 29 تیر 1391-03:46 ب.ظ

نویسنده :کبی کبی

اســم تـو

وقتی کسی تو را
عاشقانـــــــه
دوست دارد
شیوه ی بیــان اســم تـو
در صدای او متفاوت است
و تــــو
می دانی
که نامت
در لبهـای او ایمن است . . .



نظرات() 

تاریخ:پنجشنبه 29 تیر 1391-02:46 ق.ظ

نویسنده :کبی کبی

گریز

از هم گریختیم

و آن نازنین پیاله دلخواه را، دریغ

بر خاك ریختیم!

 

جان من و تو تشنه پیوند مهر بود،

دردا كه جان تشنه خود را گداختیم!

بس دردناك بود جدائی میان ما،

از هم جدا شدیم و بدین درد ساختیم

 

دیدار ما كه آن همه شوق و امید داشت،

اینك نگاه كن كه سراسر ملال گشت،

و آن عشق نازنین كه میان من و تو بود،

دردا كه چون جوانی ما پایمال گشت!

 

با آن همه نیاز كه من داشتم به تو،

پرهیز عاشقانه من ناگریز بود.

من بارها به سوی تو آمدم، ولی

هر بار دیر بود!

 

اینك من و توایم دو تنهای بی نصیب،

هر یك جدا گرفته ره سرنوشت خویش.

سرگشته در كشاكش طوفان روزگار،

گم كرده همچو آدم و حوا بهشت خویش!



نظرات() 

تاریخ:پنجشنبه 29 تیر 1391-02:42 ق.ظ

نویسنده :کبی کبی

از یاد رفته

یاد بگذشته به دل ماند و دریغ

نیست یاری كه مرا یاد كند

دیده ام خیره به ره ماند و نداد

نامه ای تا دل من شاد كند


خود ندانم چه خطائی كردم

كه ز من رشته الفت بگسست

در دلش جائی اگر بود مرا

پس چرا دیده ز دیدارم بست


هر كجا می نگرم، باز هم اوست

كه بچشمان ترم خیره شده

درد عشقست كه با حسرت و سوز

بر دل پر شررم چیره شده


گفتم از دیده چو دورش سازم

بی گمان زودتر از دل برود

مرگ باید كه مرا دریابد

ورنه دردیست كه مشكل برود



می كشندم چو در آغوش به مهر

پرسم از خود كه چه شد آغوشش

چه شد آن آتش سوزنده كه بود

شعله ور در نفس خاموشش


شعر گفتم كه ز دل بردارم

بار سنگین غم عشقش را

شعر خود جلوه ئی از رویش شد

با كه گویم ستم عشقش را


مادر، این شانه ز مویم بردار

سرمه را پاك كن از چشمانم

بكن این پیرهنم را از تن

زندگی نیست بجز زندانم


تا دو چشمش به رخم حیران نیست

به چكار آیدم این زیبائی

بشكن این آینه را ای مادر

حاصلم چیست ز خود آرائی


در ببندید و بگوئید كه من

جز او از همه كس بگسستم

كس اگر گفت چرا؟ باكم نیست

فاش گوئید كه عاشق هستم


قاصدی آمد اگر از ره دور

زود پرسید كه پیغام از كیست

گر از او نیست، بگوئید آن زن

دیرگاهیست، در این منزل نیست 



نظرات() 

تاریخ:پنجشنبه 29 تیر 1391-02:39 ق.ظ

نویسنده :کبی کبی

این نیز بگذرد....

ناراحتم

و

دل شکسته

این نیز بگذرد

 

آری

میگذرد

اما هر بار

تکه ای از روحم را

از دست میدهم

و این

انصاف نیست

خیلی ساده

دارند تمام روحم را میدزدند

و زمان

موذیانه

فقط قهقه ای سر میدهد که

این نیز بگذرد....



نظرات() 

تاریخ:پنجشنبه 29 تیر 1391-02:37 ق.ظ

نویسنده :کبی کبی

فاصله ها

در میان من و تو فاصله هاست

گاه می اندیشم

می توانی تو به لبخندی این فاصله را برداری

تو توانایی بخشش داری

دستهای تو توانایی آن را دارد

که مرا زندگانی بخشد

چشمهای تو به من می بخشد شور عشق و مستی

و تو چون مصرع شعری زیبا

سطر برجسته ای از زندگی من هستی

دفتر عمر مرا با وجود تو

شکوهی دیگر

رونقی دیگر هست

می توانی تو به من زندگانی بخشی

یا بگیری از من آنچه را می بخشی

من به بی سامانی ، باد را می مانم

من به سرگردانی ، ابر را می مانم

من به آراسته گی خندیدم

منه ژولیده به آراسته گی خندیدم

سنگ طفلی  اما

خواب نوشین کبوتر ها را در لانه می آشفت

قصه ی بی سر و سامانی من

باد با برگ درختان می گفت

باد با من می گفت :

" چه تهی دستی مرد ! "

ابر باور می کرد

من در آئینه رُخ خود دیدم

و به تو حق دادم

آه ... می بینم ، میبینم

تو به اندازه ی تنهایی من خوشبختی

من به اندازه زیبایی تو غمگینم

چه امید عبثی

من چه دارم که تو را در خور ؟!

هیچ !

من چه دارم که سزاوار تو ؟!

هیچ !

تو همه هستی من

هستی من

تو همه زندگی من هستی

تو چه داری ؟! .... همه چیز

تو چه کم داری ؟! ...هیچ !

بی تو در می یابم

چون چناران کهن

از درون تلخی واریزم را

کاهش جان من ، این شعر من است

آرزو می کردم که تو خواننده ی شعرم باشی

راستی .... شعر مرا می خوانی ؟!

باورم نیست که خواننده ی شعرم باشی

نه .... دریغا ، هرگز

کاشکی شعر مرا می خواندی !!!

 

از : حمید مصدق



نظرات() 

تاریخ:پنجشنبه 29 تیر 1391-02:25 ق.ظ

نویسنده :کبی کبی

بیا برگردیم

راه دور است و پر از خار بیا برگردیم

 سایه مان مانده به دیوار

بیا برگردیم

 هر زمانی که تو قصد سفر از من کردی

 گریه ام را تو به یاد آر بیا برگردیم

این کبوتر که تو اینسان پر و بالش بستی

 دل من بود وفادار بیا برگردیم

 ترسم اینجا که بسوزد پر و بال عشقم

 یا شود حاصل تکرار بیا برگردیم

 یک غزل نذر نمودم که برایت گویم

 گفتم آنرا شب دیدار بیا برگردیم

 باز گفتی که برایم غزل از عشق بگو

 یک غزل میخرم اینبار بیا برگردیم

 من که عشقم به دو چشم تو دخیلی  بسته است

عشق من را مکن انکار بیا برگردیم



نظرات() 

تاریخ:پنجشنبه 29 تیر 1391-02:21 ق.ظ

نویسنده :کبی کبی

چرا بیگانه از خویشم؟

خداوندا نمی دانم
در این دنیای وانفسا
کدامین تکیه گه را تکیه گاه خویشتن سازم
نمیدانم
نمی دانم خداوندا.
در این وادی که عالم سر خوش است و دلخوش است و جای خوش دارد.
کدامین حالت و حال و دل عالم نصیب خویشتن سازم
نمی دانم خداوندا
به جان لاله های پاک و والایت نمی دانم
دگر سیرم خداوندا.
دگر گیجم خداوندا
خداوندا تو راهم ده.
پناهم ده .
امیدم خداوندا .
که دیگر نا امیدم من و میدانم که نومیدی ز درگاهت گناهی بس ستمبار است و لیکن من نمیدانم
دگر پایان پایانم.
همیشه بغض پنهانی گلویم را حسابی در نظر دارد و می دانم که آخر بغض پنهانم مرا بی جان و تن سازد.
چرا پنهان کنم در دل؟
چرا با کس نمی گویم؟
چرا با من نمی گویند یاران رمز رهگشایی را؟
همه یاران به فکر خویش و در خویشند. گهی پشت و گهی پیشند
ولی در انزوای این دل تنها . چرا یاری ندارم من . که دردم را فرو ریزد
دگر هنگامه ی ترکیدن این درد پنهان است
خداوندا نمی دانم
نمی دانم
و نتوانم به کــس گویم
فقط می سوزم و می سازم و با درد پنهانی بسی من خون دل دارم. دلی بی آب و گل دارم
به پو چی ها رسیدم من
به بی دردی رسیدم من
به این دوران نامردی رسیدم من
نمیدانم
نمی گویم
نمی جویم نمی پرسم
نمی گویند
نمی جوند
جوابی را نمی دانم
سوالی را نمی پرسند و از غمها نمی گویند
چرا من غرق در هیچم؟
چرا بیگانه از خویشم؟
خداوندا رهایی ده
کللام آشنایی ده
خدایا آشنایم ده
خداوندا پناهم ده
امیدم ده
خدایا یا بترکان این غم دل را
و یا در هم شکن این سد راهم را
که دیگر خسته از خویشم
که دیگر بی پس و پیشم
فقط از ترس تنهایی
هر از گاهی چو درویشم
و صوتی زیر لب دارم
وبا خود می کنم نجوای پنهانی
که شاید گیرم آرامش
ولی آن هم علاجی نیست
و درمانم فقط درمان بی دردیست
و آن هم دست پاک ذات پاکت را نیازی جاودانش هست



نظرات() 

تاریخ:پنجشنبه 29 تیر 1391-02:12 ق.ظ

نویسنده :کبی کبی

فقط برو.....

میخواهی بروی؟

خب برو...

انتظار مرا وحشتی نیست

شبهای بی قراری را هیچ وقت پایانی نخواهد بود

برو...

برای چه ایستاده ایی؟

به جان سپردن کدامین احساس لبخند میزنی؟

برو..

تردید نکن

نفس های آخر است

نترس برو...

احساسم اگر نمیرد بی شک مابقی روزهای بودنش را بر روی صندلی چرخدار بی تفاوتی خواهد نشست

برو...

یک احساس فلج تهدیدی برای رفتنت نخواهد بود

پس راحت برو

مسافری در راه انتظارت را میکشد

طفلک چه میداند که روحش سلاخی خواهد شد

برو...

فقط برو.....



نظرات() 



  • تعداد صفحات :7
  • 1  
  • 2  
  • 3  
  • 4  
  • 5  
  • 6  
  • 7