تبلیغات
دلتنگی ها - مطالب مرداد 1391

دلگیر نباش ؛ دلت که گیر باشد رها نمیشوی....


Admin Logo
themebox Logo



تاریخ:سه شنبه 31 مرداد 1391-09:08 ب.ظ

نویسنده :کبی کبی

دلم گرفت

از این آمد و رفت ها دلم گرفت

یا نیا ...... یا نرو .......


نظرات() 

تاریخ:سه شنبه 31 مرداد 1391-08:47 ب.ظ

نویسنده :کبی کبی

صداقت

تا حرف از صداقت شد
صدا
قط
شد

 



نظرات() 

تاریخ:سه شنبه 31 مرداد 1391-08:18 ب.ظ

نویسنده :کبی کبی

مغایرتهای زمان ما Paradox of Our Times

Today we have bigger houses and smaller families; more conveniences, but less time
 
ما امروزه خانه های بزرگتر اما خانواده های کوچکتر داریم؛ راحتی بیشتر اما زمان کمتر

 

we have more degrees, but less common sense; more knowledge, but less judgment
مدارک تحصیلی بالاتر اما درک عمومی پایین تر ؛ آگاهی بیشتر اما قدرت تشخیص کمتر داریم
 
 
We have more experts, but more problems; more medicine, but less wellness
 
متخصصان بیشتر اما مشکلات نیز بیشتر؛ داروهای بیشتر اما سلامتی کمتر

 
We spend too recklessly, laugh too little, drive too fast, get to angry too quickly, stay up too late, get up too tired, read too little, watch TV too often,
and pray too seldom
 
بدون ملاحظه ایام را می گذرانیم، خیلی کم می خندیم، خیلی تند رانندگی می کنیم، خیلی زود عصبانی می شویم، تا دیروقت بیدار می مانیم، خیلی خسته از خواب برمی خیزیم، خیلی کم مطالعه می کنیم، اغلب اوقات تلویزیون نگاه می کنیم و خیلی بندرت دعا می کنیم

 
We have multiplied our possessions, but reduced our values. We talk too much, love too little and lie too often
 
چندین برابر مایملک داریم اما ارزشهایمان کمتر شده است. خیلی زیاد صحبت می کنیم، به اندازه کافی دوست نمی داریم و خیلی زیاد دروغ می گوییم

 
We've learned how to make a living, but not a life; we've added years to life, not life to years
 
زندگی ساختن را یاد گرفته ایم اما نه زندگی کردن را ؛ تنها به زندگی سالهای عمر را افزوده ایم و نه زندگی را به سالهای عمرمان

 
We have taller buildings, but shorter tempers; wider freeways, but narrower viewpoints
 
ما ساختمانهای بلندتر داریم اما طبع کوتاه تر، بزرگراه های پهن تر اما دیدگاه های باریکتر

 
We spend more, but have less; we buy more, but enjoy it less
 
بیشتر خرج می کنیم اما کمتر داریم، بیشتر می خریم اما کمتر لذت می بریم

 
We've been all the way to the moon and back, but have trouble crossing the street to meet the new neighbor
 
ما تا ماه رفته و برگشته ایم اما قادر نیستیم برای ملاقات همسایه جدیدمان از یک سوی خیابان به آن سو برویم

 
We've conquered outer space, but not inner space. We've split the atom, but not our prejudice
 
فضا بیرون را فتح کرده ایم اما نه فضا درون را، ما اتم را شکافته ایم اما نه تعصب خود را
  
 
we write more, but learn less; plan more, but accomplish less
 
بیشتر می نویسیم اما کمتر یاد می گیریم، بیشتر برنامه می ریزیم اما کمتر به انجام  می رسانیم

 
We've learned to rush, but not to wait; we have higher incomes, but lower morals
 
عجله کردن را آموخته ایم و نه صبر کردن، درآمدهای بالاتری داریم اما اصول اخلاقی پایین تر

 
We build more computers to hold more information, to produce more copies, but have less communication. We are long on quantity, but short on quality
 
کامپیوترهای بیشتری می سازیم تا اطلاعات بیشتری نگهداری کنیم، تا رونوشت های بیشتری تولید کنیم، اما ارتباطات کمتری داریم. ما کمیت بیشتر اما کیفیت کمتری داریم

 
These are the times of fast foods and slow digestion; tall men and short character; steep profits and shallow relationships
 
اکنون زمان غذاهای آماده اما دیر هضم است، مردان بلند قامت اما شخصیت های پست، سودهای کلان اما روابط سطحی
 
 
More leisure and less fun; more kinds of food, but less nutrition; two incomes, but more divorce; fancier houses, but broken homes
 
فرصت بیشتر اما تفریح کمتر، تنوع غذای بیشتر اما تغذیه ناسالم تر؛ درآمد بیشتر اما طلاق بیشتر؛ منازل رویایی اما خانواده های از هم پاشیده

 
That's why I propose, that as of today, you do not keep anything for a special occasion, because every day that you live is a special occasion
 
بدین دلیل است که پیشنهاد می کنم از امروز شما هیچ چیز را برای موقعیتهای خاص نگذارید، زیرا هر روز زندگی یک موقعیت خاص است


 
Search for knowledge, read more, sit on your front porch and admire the view without paying attention to your needs
 
در جستجو دانش باشید، بیشتر بخوانید، در ایوان بنشینید و منظره را تحسین کنید بدون آنکه توجهی به نیازهایتان داشته باشید
 
 
Spend more time with your family and friends, eat your favorite foods, and visit the places you love
 
زمان بیشتری را با خانواده و دوستانتان بگذرانید، غذای مورد علاقه تان را بخورید و جاهایی را که دوست دارید ببینید
 
 
Life is a chain of moment of enjoyment, not only about survival
 
زندگی فقط حفظ بقاء نیست، بلکه زنجیره ای ازلحظه های لذتبخش است

 
Use your crystal goblets. Do not save your best perfume, and use it every time you feel you want it
 
از جام کریستال خود استفاده کنید، بهترین عطرتان را برای روز مبادا نگه ندارید و هر لحظه که دوست دارید از آن استفاده کنید
 
 
Remove from your vocabulary phrases like "one of these days" and "someday". Let's write that letter we thought of writing "one of these days "
 
عباراتی مانند "یکی از این روزها" و "روزی" را از فرهنگ لغت خود خارج کنید. بیایید نامه ای را که قصد داشتیم "یکی از این روزها" بنویسیم همین امروز بنویسیم

 
Let's tell our families and friends how much we love them. Do not delay anything that adds laughter and joy to your life
 
بیایید به خانواده و دوستانمان بگوییم که چقدر آنها را دوست داریم. هیچ چیزی را که می تواند به خنده و شادی شما بیفزاید به تاُخیر نیندازید

 
Every day, every hour, and every minute is special. And you don't know if it will be your last
 
هر روز، هر ساعت و هر دقیقه خاص است و شما نمیدانید که شاید آن می تواند آخرین لحظه باشد

 
If you're too busy to take the time to send this message to someone you love, and you tell yourself you will send it "one of these days ". Just think…"One of these days ", you may not be here to send it !
 
اگر شما آنقدر گرفتارید که وقت ندارید این پیغام را برای کسانیکه دوست دارید بفرستید، و به خودتان می گویید که "یکی از این روزها" آنرا خواهم فرستاد، فقط فکر کنید ... "یکی از این روزها" ممکن است شما اینجا نباشید که آنرا بفرستید


نظرات() 

تاریخ:سه شنبه 31 مرداد 1391-08:13 ب.ظ

نویسنده :کبی کبی

کاریکلماتور

 

1_ شاید حکیم نظامی پزشک ارتش بوده است.
2_ چون وقتمون خیلی کم بود , همه چیز بین ما زود تمام شد.
3_ بعضی ها مشغول ساخت و ساز هستند و بعضی ها مشغول ساخت و پاخت.
4_ فقط حرف های استاد ریاضی حرف حساب بود.
5_ کشاورز عصبانی بادمجان را زیر چشم می کارد.
6_ از بس خوابش سنگین بود , تختخواب شکست.
7_ وقتی خوابیدم حقیقت را در خواب دیدم.
8_ چُرت خواب قسطی است.
9_ زندان آدم تنبل رختخواب است.
10_ دیگران کاشتند و ماخوردیم , چشمشان کور باز هم بکارند تا بخوریم.
11_ هیچ فریادی رساتر از سکوت نیست.
12_ گاهی اوقات تصویرم در آب شنا می کند.
13_ تنها کسانی شکست نمی خورند که تلاش نمی کنند.
14_ برای آنکه تاریخ وفاتش را بداند خودکشی کرد.
15_ وضع مالی خوبی نداشت , مجبور شد بالاخانه را اجاره بدهد.
16_ بعضی ها با باند بازی می کنند و بعضی ها پانسمان.
17_من از «خیر»ش گذشتم اما او تصمیم داشت از «شر»م خلاص شود.
18_خیلی نازش را خریدم , دیگر تاجر شده ام.
19_وقتی از ناراحتی منفجر شد همه به دنبال پیدا کردن جعبه سیاه او بودند.
20_ فکرش کار نمی کرد، مدعی شد که افکارش نو است.
21_ وقتی چشمانم تار می شود دلم شروع به نواختن می کند.
22_ آسمان زیباست اما نباید بیش از حد سر به هوا بود.
23_ ماهی خوار نگران است که آب گل آلود نشود.
24_ آب که از سر گذشت قبض آب تصاعدی حساب می شود.
25_ شاید زیباترین منحنی جهان لبخند باشد.
26_ برای شستن قالی , اول به گل هایش آب داد.
27_ بعضی ها با طنز شیرین نان می خورند و بعضی ها با نان شیرین , طنز می گویند.
28_ برای آنکه «آینده»اش را خراب کنند «حال»اش را گرفتند.
29_ من با رویا زندگی می کنم و رویا با دیگری.
30_ وقتی کلاهتان پس معرکه باشد , تازه اول معرکه اید.


نظرات() 

تاریخ:سه شنبه 31 مرداد 1391-08:09 ب.ظ

نویسنده :کبی کبی

بهای گذشتن

پدران ما هرگز جمله عاشقانه ای به مادرانمان نگفتند شعری از نیما و سهراب برا یشان نخواندند ... شعر کوچه را از بر نداشتند ... پس چگونه بود تا همیشه در کنار هم ماندند و گذشتند از آرزوهایی که ما نه به آن میرسیم و نه از آن می گذریم حتی به بهای گذشتن از هم

نظرات() 

تاریخ:سه شنبه 31 مرداد 1391-01:41 ق.ظ

نویسنده :کبی کبی

تسلیت به مردم آذربایجان

ای كاش كه حس ما یه تلقین بود // كاش عاقبت قصه های تلخ این بود
 
كه یهو بیدار بشی تو از یه خواب ترسناك// یه خواب پر از مرگ و اتفاق دردناك
 
ولی ما بیداریم، ببین عیدمون عزا شد// میگم ما آره فرقی بینومن نذار چون

ملت من تو این روزا سوگواره // صبر ایران من رو فقط ایوب داره

مگه درد كم داشتیم آخه این چه دوایی بود // تو این شرایط سخت، این چه بلایی بود

صبر بده خدا فقط صبر بده // نمی خوام كه سرزمینم رو به عقب گرد بره
 
هر لحظه رو به افزایش میره آمار // از كودكان دفن شده زیر آوار
 
امیدوار بودم هموطنام غم نبینن // دوباره فاجعه ای رو نظیر بم نبینن

 

تو این شرایط تو مارو تنها نذار یا رب // مخصوصا اونایی رو كه الان عزادارن

 

من واسه ی آبادی این دیار می كوشم // من واسه ی رفتن شما سیاه می پوشم


نظرات() 

تاریخ:سه شنبه 31 مرداد 1391-01:25 ق.ظ

نویسنده :کبی کبی

احتیاط

احتیاط باید كرد!!!!
همه چیز كهنه می شود و اگر كمی كوتاهی كنیم
عشق نیز.....


نظرات() 

تاریخ:سه شنبه 31 مرداد 1391-01:22 ق.ظ

نویسنده :کبی کبی

وقت پرواز

گفتی : دوستت دارم
و من به خیابان رفتم!!!!
فضای اتاق برای پرواز كافی نبود....


نظرات() 

تاریخ:سه شنبه 31 مرداد 1391-01:19 ق.ظ

نویسنده :کبی کبی

ما که را گول زدیم؟؟؟؟؟؟

بیخودی پرسه زدیم، صبحمان شب بشود...
بیخودی حرص زدیم،سهممان کم نشود...
ما خدا را با خود، سر دعوا بردیم، وقسم ها خودیم!
ما به هم بد کردیم، ما به هم بد گفتیم...
ما حقیقتها را زیر پا له کردیم...
و چقدر حظ بردیم، که زرنگی کردیم...
روی  هر حادثه ای حرفی از عشق زدیم...
از شما می پرسم، ما که را گول زدیم؟؟؟؟؟؟


نظرات() 

تاریخ:سه شنبه 31 مرداد 1391-12:13 ق.ظ

نویسنده :کبی کبی

آسمان

نه زمین باش و نه خاک
که تو را خوار کنند
وانگهی ذهن تو را پر، ز مردار کنند
آسمان باش که خلقی به نگاهت بخرند
وز پی دیدن تو ، سر به بالا ببرند


نظرات() 

تاریخ:سه شنبه 31 مرداد 1391-12:10 ق.ظ

نویسنده :کبی کبی

بهشت یا جهنم / پائولو کوئیلو

می گویند جهنم یا بهشت هرکس لحظه ای پیش از مرگش متولد می شود.
جهنم از آن کسی است که در آن لحظه کوتاهی که به پشت سر نگاه می کند دریابد فرصتی را برای تکریم معجزه زندگی از دست داده است.
بهشت از آن شخصی است که در آن لحظه بداند اشتباهاتی کرده، اما ترسو نبوده. زندگیش را کرده و کاری را که باید، انجام داده.
در چنین لحظه ای است که به فلسفه اصلی زندگی مان پی می بریم.


نظرات() 

تاریخ:سه شنبه 31 مرداد 1391-12:08 ق.ظ

نویسنده :کبی کبی

آهوی ناتمام / سینا به‌منش

از ابتـــــــــــــــــــــــدا اولین اسم
آدم بود
از آغاز بر سر الف کلاه گذاشتند...!

 

 
بازنده منم
که در را باز می گذارم
شاید که بازگردی
دزد هم که بیاید
چیز مهمی برای بردن نمی یابد
مهم من بودم
که تو بردی...!


 
 
دستانم بوی گل می داد
مرا گرفتند
به جرم چیدن گل
به کویر تبعیدم کردند
ویک نفر نگفت
شاید گلی کاشته باشد...!



نظرات() 

تاریخ:سه شنبه 31 مرداد 1391-12:06 ق.ظ

نویسنده :کبی کبی

مرگ فروشنده / آرتور میلر

ویلی: تو اینجا چكار می كنی؟
چارلی: خوابم نمی برد. قلبم داشت آتش می گرفت
ویلی: خوب، معلومه غذا خوردن بلد نیستی! باید یه چیزی راجع به ویتامین و این حرفها یاد بگیری.
چارلی: اون ویتامین ها چه فایده ای داره؟
ویلی: اونا استخوناتو درس می كنن.
چارلی: آره، اما قلب آدم كه استخون نیست...!



نظرات() 

تاریخ:سه شنبه 31 مرداد 1391-12:04 ق.ظ

نویسنده :کبی کبی

گلهایی به یاد آلجرنون / دنیل کیز

یکی از دلایل مهم دانشگاه رفتن و کسب تحصیلات عالی این است که چیزهایی را که سراسر عمر به آن باور و اعتقاد داشته ای، رد کنی یا باور کنی هیچ چیز به همان صورتی که پدیدار می شود نیست. قبلا به خاطر جهل و کندی ام تحقیرم می کردند و اکنون به خاطر دانش و فهمم از من متنفرند. مهم نیست چقدر تنها می مانم، تصمیــــــــــــــــم دارم کار مهــــــــــــــــمی برای جــــــــــــــــهان و آدمهایی مثل تو انجام بدهم...!

پروفسور عزیز، مشکل این است که تو کسی را می‌خواهی که از لحاظ هوش ترقی کند، ولی همچنان در قفست زندانی بماند تا هر زمان که برای کسب افتخار لازم بدانی، او را به نمایش بگذاری. ولی مشکل این‌جاست که من یک انسان هستم....!


نظرات() 

تاریخ:سه شنبه 31 مرداد 1391-12:03 ق.ظ

نویسنده :کبی کبی

حکایات عبید زاکانی

بازرگانی زنـــــــــــــــی زیبـــــــــــــــا داشت که زهره نام داشت عزم سفر کرد برای او لباسی سفید تهیه کرد و کاسه ای نیل به خادم داد و گفت هر وقت زن حرکت ناشایستی کرد یک انگشت نیل بر لباس او بزن تا وقتی که آمدی من بدانم چقدر کار ناشایست انجام داده. پس از مدتی به خادم نامه نوشت که:
چیزی نکند زهره که ننگی باشد
بر جامه او ز نیل رنگی باشد
خادم نوشت:
گر آمدن خواجه درنگی باشد
چون باز آید زهره پلنگی باشد




نظرات() 



  • تعداد صفحات :6
  • 1  
  • 2  
  • 3  
  • 4  
  • 5  
  • 6