تبلیغات
دلتنگی ها - مطالب شهریور 1391

دلگیر نباش ؛ دلت که گیر باشد رها نمیشوی....


Admin Logo
themebox Logo



تاریخ:جمعه 31 شهریور 1391-06:51 ب.ظ

نویسنده :کبی کبی

دلم بچه گی می خواهد

دلم بچه گی می خواهد

در برابر كدام مغازه پا بكوبم 

تا برایم آرامش بخرند؟؟؟؟!!!!



نظرات() 

تاریخ:جمعه 31 شهریور 1391-01:46 ب.ظ

نویسنده :کبی کبی

نقطه سیاه

اتاق بازرگانی یک شهر کوچک از یک سخنران دعوت کرد تا در یک مراسم عمومی صحبت کند. اوضاع اقتصادی مدتی بود که خراب شده بود، احساس نا امیدی در مردم دیده می شد. آنها می خواستند به کمک این سخنران به مردم امید و انگیزه بدهند.

خانم سخنران در خلال ارائه مطالب خود کار جالبی کرد. او یک ورق کاغذ بزرگ برداشت و با ماژیک یک نقطه سیاه بزرگ روی آن و درست در مرکز آن کشید آنرا به مردم نشان داد و از آنها پرسید چه می بینند؟

قبل از همه مردی از جایش برخاست و گفت من نقطه ای سیاه می بینم.

او گفت: بسیار خوب دیگر چه می بینید؟

همه به اتفاق گفتند نقطه ای سیاه.

و پرسید آیا هیچ چیز دیگری نمی بینید که اطراف این نقطه سیاه باشد؟

و صدای جمعیت بود که می گفت نه.

پس این ورق کاغذ چه؟ سخنران این را گفت و ادامه داد. من مطمئنم همه شما آنرا دیده اید، اما خود این را برگزیده اید تا آنرا نادیده بگیرید.

در زندگی هم اینگونه است همه ما تمایل داریم همه خوبی ها و امتیازاتی که داریم را نادیده بگیریم و در مقابل همه توجه و انرژی خود را روی مشکلاتی متمرکز کنیم که مانند این نقطه های کوچک هستند و باعث ناامیدی و دلسردی ما می شوند. آنها کوچک و بی اهمیت هستند اگر بتوانیم افق دید خود را وسیعتر کنیم و همه تصویر زندگی را ببینیم.


نظرات() 

تاریخ:چهارشنبه 29 شهریور 1391-11:56 ب.ظ

نویسنده :کبی کبی

خدای من همان خدای...

خدای من همان خدای یوسف است ،

پس چرا من حسادت دیگران را نمی بخشم؟

چرا وقتی  ظلم می شه صبر نمی كنم ؟

چرا زلیخا انقدر راحت ایمانمو می گیره ؟ چرا تسلیمش می شم؟

چرا نمی تونم بگم كه من از آن تو هستم ؟ چرا نمی تونم در برابر وسوسه ها به تو

پناه ببرم ؟ چرا نمی فهمم كه فقط امیدم باید به تو باشه ؟ فقط باید به تو

اعتمادكنم و از تو كمك و هدایت بخوام.

خدای من ، خدای یوسف ، كمكم كن همونی باشم كه باید باشم .


خدای من همان خدای یعقوب است .

پس چرا من انقدر زود خودمو می بازم ، امیدمو از دست می دم ؟

چرا باور نمی كنم وقتی چیزی رو به تو سپردم ، باید كنار برم ، چون خودت بهم

برش می گردونی .

چرا صبر نمی كنم ؟ چرا صبر نمی كنم؟ چرا صبر نمی كنم ؟

خدای یعقوب ، خدای یوسف ، خدای من ، كمكم كن صبر كنم .

خدای من همان خدای موسی است.

پس چرا می ترسم ؟

چرا امیدم به دیگران هست ؟ چرا به قدرت نامحدود تو ایمان ندارم؟تو همانی كه

دریا می شكافی و ساحران را عاجز می كردانی ،پس چرا قلبم آرام نیست ؟

خدای یوسف ، خدای یعقوب ، خدای موسی ، خدای من كمكم كن تا ترس را از

دلم بیرون كنم و با ایمان به قدرتت آرام باشم .

خدای من همان خدای ایوب است .

پس من در دنیا به دنبال چه هستم ؟

چرا انقدر زود فریب می خورم ؟

چرا تاب امتحان ندارم؟

چرا انقدر وابسته ام؟

 چرا صبر نمی كنم ؟ چرا صبر نمی كنم؟ چرا صبر نمی كنم ؟

خدای یوسف و یعقوب وموسی و ایوب ، من را از امتحان سربلند بیرون آر.

خدای من همان خدای آدم است .

پس چرا من كناهانم را درك نمی كنم؟

چرا توبه نمی كنم ؟ چرا نمی گریم ، چرا پشیمان نیستم ، چرامغرورم ، به چه

مغرورم ؟

خدای یوسف و یعقوب و موسی و ایوب و آدم ، غرور را از من دور بگردان ، و توفیق

توبه ی واقعی را عطا فرما .

خدای من همان خدای اسماعیل است.

پس چرا من تسلیم فرمان تو نیستم ؟ دست و پا زدنم بهر چیست ؟

چه دیده ام از این دنیا كه رهایش نمی كنم ؟ چرا به تو اعتماد نمی كنم؟

من از آن توام.

خدای  یوسف و یعقوب و موسی و ایوب و آدم و اسماعیل . كمكم كن  از این دنیا

جدا شوم .

خدای من همان خدای ابراهیم است .

پس چرا بت ها را نمی شكنم ؟

چرا نمی توانم دلبستگی هایم را رها كنم ؟

همه چیز به تو تعلق دارد ، چرا من برای خود می خواهمش ؟

چرا تسلیم نیستم؟

خدای  یوسف و یعقوب و موسی و ایوب و آدم و اسماعیل و ابراهیم ، كمكم كن

تسلیم باشم .



نظرات() 

تاریخ:چهارشنبه 29 شهریور 1391-11:46 ب.ظ

نویسنده :کبی کبی

فاصله دور نیست

فاصله ...

 آنچنان هم که می گویند دور نیست

گاهی چنان به من نزدیكی

و گاهی چنان دور

كه محو بودنم در تو عجیب نیست

از دلم تا دلت راهی نیست

تو مرا بخواه

تا بدانی فاصله ها بی معنی است ...



نظرات() 

تاریخ:چهارشنبه 29 شهریور 1391-11:44 ب.ظ

نویسنده :کبی کبی

هر دو دروغ گفتیم ...

دوستم نداشت دروغ میگفت

هر بار که بسراغم می آمد با گریه میگفتم راستش را بگو اگر مهر بدیگری داری ترا می بخشم .

و بار خنده ای میکرد و میگفت جز تو مهر بکسی ندارم. تا اینکه یکروز با گریه بسراغم آمد . گفت مرا ببخش بتو دروغ گفتم . دل بدیگری دارم.

خنده تلخی کردم و گفتم من هم بتو دروغ گفتم

ترا نمی بخشم !!!!!



نظرات() 

تاریخ:سه شنبه 28 شهریور 1391-05:52 ب.ظ

نویسنده :کبی کبی

توبه نصوح

 

 
نَصوح مردى بود شبیه زنها ، صورتش مو نداشت و پستانهایى برجسته چون پستان زنها داشت و در حمام زنانه کار مى کرد. او سالیان متمادی بر این کار بود و از این راه هم امرار معاش می‌کرد و هم ارضای شهوت. گرچه چندین بار به حکم وجدان توبه کرده بود اما هر بار اخگر شهوت، او را به کام خود اندر می‌ساخت و کسى از وضع او خبر نداشت و آوازه تمیزکارى و زرنگى او به گوش همه رسیده و زنان و دختران رجال دولت و اعیان و اشراف دوست داشتند که وى آنها را دلاکى کند و از او قبلاً وقت مى گرفتند تا روزى در کاخ شاه صحبت از او به میان آمد.
دختر شاه مایل شد که به حمام آمده و کار نَصوح را ببیند. نصوح جهت پذیرایى و خدمتگزارى اعلام آمادگى نمود ، سپس دختر شاه با چند تن از خواص ندیمانش به اتفاق نصوح به حمام آمده و مشغول استحمام شد . از قضا گوهر گرانبهاى دختر پادشاه در آن حمام مفقود گشت ، از این حادثه دختر پادشاه در غضب شده و به دو تن از خواصش دستور داد که همه کارگران را تفتیش کنند تا شاید آن گوهر ارزنده پیدا شود . طبق این دستور مأمورین ، کارگران را یکى بعد از دیگرى مورد بازدید خود قرار دادند، همین که نوبت به نصوح رسید با اینکه آن بیچاره هیچگونه خبرى از آن نداشت ، ولى از ترس رسوایى ، حاضر نـشد که وى را تفتیش
کنند، لذا به هر طرفى که مى رفتند تا دستگیرش کنند، او به طرف دیگر فرار مى کرد و این عمل او سوء ظن دزدى را در مورد او تقویت مى کرد و لذا مأمورین براى دستگیرى او بیشتر سعى مى کردند. نصوح هم تنها راه نجات را در این دید که خود را در میان خزینه حمام پنهان کند، ناچار به داخل خزینه رفته و همین که دید مأمورین براى گرفتن او به خزینه آمدند و دیگر کارش از کار گذشته و الان است که رسوا شود به خداى تعالى متوجه شد و از روى اخلاص توبه کرد در حالی که بدنش مثل بید می‌لرزید با تمام وجود و با دلی شکسته خدا را طلبید و گفت: 


خداوندا گرچه بارها توبه‌ام بشکستم، اما تو را به مقام ستاری ات این بار نیز فعل قبیحم بپوشان تا زین پس گرد هیچ گناهی نگردم و از خدا خواست که از این غم و رسوایى نجاتش دهد . به مجرد این که نصوح توبه کرد، ناگهان از بیرون حمام آوازى بلند شد که دست از این بیچاره بردارید که گوهر پیدا شد . پس از او دست برداشتند. و نصوح خسته و نالان شکر خدا به جا آورده و از خدمت دختر شاه مرخص ‍ شد و به خانه خود رفت . او در این واقعه عیاناً لطف و عنایت ربانی را مشاهده کرد. این بود که بر توبه‌اش ثابت‌قدم ماند و فوراً از آن کار کناره گرفت. چند روزی از غیبت او در حمام سپری نشده بود که دختر شاه او را به کار در حمام زنانه دعوت کرد، ولی نصوح جواب داد که دستم علیل شده و قادر به دلاکی و مشت و مال نیستم، و دیگر هم نرفت.
هر مقدار مالى که از راه گناه تحصیل کرده بود در راه خدا به فقرا داد و چون زنان شهر از او دست بردار نبودند ، دیگر نمى توانست در آن شهر بماند و از طرفى نمى توانست راز خودش را به کسى اظهار کند، ناچار از شهر خارج و در کوهى که در چند فرسخى آن شهر بود، سکونت اختیار نمود و به عبادت خدا مشغول گردید . اتفاقاً شبى در خواب دید کسى به او مى گوید : « اى نصـــوح ! چگونه توبه کرده اى و حال آنکه گوشت و پوست تو از فعل حرام روئیده شده است ؟ تو باید چنان توبه کنى که گوشتهاى حرام از بدنت بریزد . »
همین که از خواب بیدار شد با خودش قرار گذاشت که سنگهاى گران وزن را حمل کند و به این ترتیب گوشتهاى حرام تنش را آب کند . نصوح این برنامه را مرتب عمل مى کرد تا در یکى از روزها همانطورى که مشغول به کار بود، چشمش به میشى افتاد که در آن کوه چرا میکرد. از این امر به فکر فرو رفت که این میش از کجا آمده و از کیست ؟ تا عاقبت با خود اندیشید که این میش قطعاً از شبانى فرار کرده و به اینجا آمده است ، بایستى من از آن نگهدارى کنم تا صاحبش پیدا شود و به او تسلیمش نمایم . لذا آن میش را گرفت و نگهدارى نمود و از همان علوفه و گیاهان که خود مى خورد ، به آن حیوان نیز مى داد و مواظبت مى کرد که گرسنه نماند.
خلاصه میش زاد ولد کرد و نصوح از شیر و عوائد دیگر آن بهره مند مى شد تا سرانجام کاروانى که راه را گم کرده بود و مردمش از تشنگى مشرف به هلاکت بودند عبورشان به آنجا افتاد، همین که نصوح را دیدند از او آب خواستند و او به جاى آب به آنها شیر مى داد به طورى که همگى سیر شده و راه شهر را از او پرسیدند. وى راهى نزدیک را به آنها نشان داده و آنها موقع حرکت هر کدام به نصوح احسانى کردند و او در آنجا قلعه اى بنا کرده و چاه آبى حفر نمود و کم کم در آنجا منازلى ساخته و شهرکى بنا نمود و مردم از هر جا به آنجا آمده و رحل اقامت افکندند و نصوح بر آنها به عدل و داد حکومت نموده و مردمى که در آن محل سکونت اختیار کردند، همگى به چشم بزرگى به او مى نگریستند.
رفته رفته ، آوازه خوبى و حسن تدبیر او به گوش پادشاه آن عصر رسید که پدر آن دختر بود . از شنیدن این خبر مشتاق دیدار او شده ، دستور داد تا وى را از طرف او به دربار دعوت کنند. همین که دعوت شاه به نصوح رسید، نپذیرفت و گفت : من کارى و نیازى به دربار شاه ندارم و از رفتن نزد سلطان عذر خواست . مأمورین چون این سخن را به شاه رساندند، بسیار تعجب کرد و اظهار داشت حال که او براى آمدن نزد ما حاضر نیست ما مى رویم که او را و شهرک نوبنیاد او را ببینیم .
پس با خواص درباریانش به سوى محل نصوح حرکت کرد، همین که به آن محل رسید به عزرائیل امر شد که جان پادشاه را بگیرد، پس پادشاه در آنجا سکته کرد و نصوح چون خبردار شد که شاه براى ملاقات و دیدار او آمده بود ، در مراسم تشییع او شرکت و آنجا ماند تا او را به خاک سپردند و چون پادشاه پسرى نداشت ، ارکان دولت مصلحت دیدند که نصوح را به تخت سلطنت بنشانند. چنان کردند و نصوح چون به پادشاهى رسید، بساط عدالت را در تمام قلمرو مملکتش گسترانیده و بعد با همان دختر پادشاه که ذکرش رفت ، ازدواج کرد و چون شب زفاف و عروسى رسید، در بارگاهش ‍ نشسته بود که ناگهان شخصى بر او وارد شد و گفت چند سال قبل ، میش من گم شده بود و اکنون آن را نزد تو یافته ام ، مالم را به من رد کن . نصوح گفت : چنین است . دستور داد تا میش را به او رد کنند، گفت چون میش مرا نگهبانى کرده اى هرچه از منافع آن استفاده کرده اى ، بر تو حلال ولى باید آنچه مانده با من نصف کنى . گفت : درست است و دستور داد تا تمام اموال منقول و غیر منفول را با او نصف کنند.
آن شخص گفت : بدان اى نصوح ، نه من شبانم و نه آن میش است بلکه ما دو فرشته براى آزمایش تو آمده ایم . تمام این ملک و نعمت اجر توبه راستین و صادقانه ات بود که بر تو حلال و گوارا باد ، و از نظر غایب شدند .



نظرات() 

تاریخ:دوشنبه 27 شهریور 1391-08:21 ب.ظ

نویسنده :کبی کبی

پســـرم!

پســـرم!
پسر ِخوبم
میدونم که تو هم یه روزی عاشق میشی. میای وایمیستی جلوی من و بابات و از دخترکی میگی که دوسش داری!
... این لحظه اصلا عجیب نیست و تو ناگزیری از عشق....!
که تو حاصل عشقی

پســ ـرم...
مامانت برای تو حرف هایی داره
حرف هایی که به درد روزهای عاشقیت میخوره...
عزیزدلم!
یک وقتهایی زن ِ رابطه بی حوصله و اخموست.
روزهایی میرسه که بهونه میگیره.

بدقلقی میکنه و حتی اسمتو صدا میکنه و تو به جای جانم همیشگی میگی: "بله!"

 و اون میزنه زیر گریه....
زن ها موجودات عجیبی هستند پسرم...
موجوداتی که میتونی با محبتت آرومشون کنی و یا با بی توجهیت از پا درش بیاری...
باید برای اینجور وقتها آماده باشی. بلد باشی. باید یاد بگیری

 که نازش را بکشی...
عزیزم. پسر مغرور و دوست داشتنی من!!!ناز کشیدن شاید کار مسخره ای

 به نظر برسه اما باید یاد بگیری....

زن ها به طرز عجیبی محتاج لحظه هایی هستن که نازشون خریدار داره...
میدونی؟
این ویژگی زنه، گاهی غصه ها مجبورش میکنن به گریه...! خیلی پاپی‌

دلیل گریه ش نشو... همیشه نیازی نیست دنبال دلیل و چرا باشی

 تا بخوای راه حل نشونش بدی....
گاهی فقط باید بشنویش. بذاری توی بغلت گریه کنه و بعد فقط دستش را بگیری

 و ببریش بیرون یه هدیه کوچولو براش بگیری و بگی که چقدرخوشگله!.

 ازش تعریف کنی و باهاش حرف بزنی ...یاد بگیر که با مردونگیت غصه هاشو

 آب کن نه که از غصه آبش کنی......
اگر هم که پای فاصله درمیونه کافی هست نازش کنی .. بهش زنگ بزنی باهاش

 حرف بزنی... اگر بازم گریه کرد و آروم نشد دلسرد نشو . باز هم صداش

کن!!! عاشقانه صداش کن، حتی اگه واقعا خسته ای!!!!
بهت قول میدم درست اون لحظه ای که داری فکر میکنی این صدا کردنا ...

فایده ای نداره و نمیخواد حرف بزنه و میخواد تنها باشه.

 برمیگرده طرفت و توی آغوشت خودشو رها میکنه و...
زن ها هیچ وقت این لحظه ها که پاش وایسادی رو فراموش نمیکنن

 و همه انرژی که براش گذاشتی رو بهت برمیگردونن...
پسرم!!!! این روزها که مینویسم هنوز دخترکی هستم پر از آرزو ،

دخترکی که روزی زن میشود. مادر میشود.
مادر تو



نظرات() 

تاریخ:دوشنبه 27 شهریور 1391-08:12 ب.ظ

نویسنده :کبی کبی

خدای من خداییست كه

خدای من خداییست كه اگر سرش فریاد كشیدم،

به جای اینكه با مشت به دهانم بزند،

با انگشتان مهربانش نوازشم می كند

و می گوید :

میدانم جز من كسی را نداری....



نظرات() 

تاریخ:جمعه 24 شهریور 1391-06:20 ب.ظ

نویسنده :کبی کبی

یک طور دیگر

دلم می خواهد نامت را صدا کنم

یک طور دیگر

جوری که هیچ کس صدایت نکرده باشد

یک طور که هیچ کس را صدا نکرده باشم

دلم می خواهد نامت را صدا کنم

یک طور که دلت قرص شود که من هستم

یک طور که دلم قرص شود که با بودن من ، تو هم هستی



نظرات() 

تاریخ:جمعه 24 شهریور 1391-06:19 ب.ظ

نویسنده :کبی کبی

معنی دلتنگی ...

خنده ام میگیرد

وقتی پس از مدت ها بی خبری

بی آنکه سراغی از این دل آواره بگیری

میگویی : دلم برایت تنگ است

یا مرا به بازی گرفته ای

یا معنی واژه هایت را خوب نمیدانی

دلتنگی ارزانی خودت . . .



نظرات() 

تاریخ:جمعه 24 شهریور 1391-06:19 ب.ظ

نویسنده :کبی کبی

رویاهای بیرحم

بی هیچ صدائی می آیند

زمانی که نمی دانی

در دلت یک مزرعه آرزو می کارند و

بی هیج نشانی از دلت می گریزند

تا تمام چیزی که به یاد می آوری

حسرتی باشد به درازای زندگی

چه قدر بی رحمند رویاهـا . . .



نظرات() 

تاریخ:جمعه 24 شهریور 1391-06:18 ب.ظ

نویسنده :کبی کبی

تراشکـــــــار

تراشکـــــــار ماهـــــــری شده ام بس کـــــــه تـــــــو نیـــــــامدی

و من بـــــــرای دلــــــــم بهانـــــــه تراشیدم . . . !



نظرات() 

تاریخ:جمعه 24 شهریور 1391-06:17 ب.ظ

نویسنده :کبی کبی

حرفهای کُشنده

آنقدر میوه های سمپاشی شده به خوردمان دادند

که این روزها

با حرف هایمان هم ، آدم می کشیم . . .



نظرات() 

تاریخ:جمعه 24 شهریور 1391-06:16 ب.ظ

نویسنده :کبی کبی

وقتی می خوانمت

ذهنم فلج می شـــــود… وقتی می خوانمت

و تو حتی نمیگویی

جـــــــــانم . . .



نظرات() 

تاریخ:جمعه 24 شهریور 1391-06:14 ب.ظ

نویسنده :کبی کبی

باتو... بی من ...

با توام بی حضور تو ، بی منی با حضور من

می بینی تا کجا وفادار ماندم تا دل نازک پروانه نشکند ؟

همه ی سهم من از خود دلی بود که به تو دادم . . .



نظرات() 



  • تعداد صفحات :6
  • 1  
  • 2  
  • 3  
  • 4  
  • 5  
  • 6