تبلیغات
دلتنگی ها - مطالب آذر 1391

دلگیر نباش ؛ دلت که گیر باشد رها نمیشوی....


Admin Logo
themebox Logo



تاریخ:سه شنبه 28 آذر 1391-05:29 ب.ظ

نویسنده :کبی کبی

جرأت کن / «استیو مارابولی»

وقتی روزی جدید شروع می شود، جرأت کن و قدرشناسانه تبسمی کن

وقتی به تاریکی رسیدی، جرأت کن و اولین کسی باش که شمعی روشن می کند

وقتی بی عدالتی وجود دارد، جرأت کن و اولین کسی باش که آن را محکوم می کند

وقتی به دشواری برخورده ای، جرأت کن و به کارت ادامه بده

وقتی به نظر میرسد زندگی به زمینت میزند، جرأت کن و با زندگی بستیز

وقتی احساس خستگی می کنی، جرأت کن و به راهت ادامه بده

وقتی زمانه سخت می شود، جرأت کن و از آن سخت تر شو

وقتی عشق آزارت می دهد، جرأت کن و دوباره عاشق شو

وقتی کسی را در رنج دیدی، جرأت کن و اورا التیام بده

وقتی کسی را دیدی که گم شده است، جرأت کن و راه را به او نشان بده

وقتی دوستی به زمین افتاد،جرأت کن و اولین کسی باش که دستش را بسویش دراز می کند

وقتی احساس شادمانی می کنی، جرأت کن و دل کسی را شاد کن

وقتی روز به انتها می رسد، جرأت کن و به این احساس برس که بیشترین تلاشت را کرده ای

جرأت کن و به بهترین کسی که می توانی تبدیل شو

همیشه جرأت کن




نظرات() 

تاریخ:سه شنبه 28 آذر 1391-05:25 ب.ظ

نویسنده :کبی کبی

لذت زندگی / پائولو کوئیلو

دو میمون روی شاخه درختی نشسته بودند و به غروب خورشید نگاه میکردند.
یکی از دیگری پرسید: چرا هنگام غروب رنگ آسمان تغییر میکند؟
میمون دوم گفت: اگر بخواهیم همه چیز را توضیح بدهیم، مجالی برای زندگی نمی ماند. گاهی اوقات باید بدون توضیح از واقعیتی که در اطرافت میبینی، لذت ببری.
میمون اول با ناراحتی گفت: تو فقط به دنبال لذت زندگی هستی و هیچ وقت نمی خواهی واقعیتها را با منطق بیان کنی.
در همین حال هزار پایی از کنار آنها میگذشت.
میمون دوم با دیدن هزار پا از او پرسید: هزار پا، تو چگونه این همه پا را با هماهنگی حرکت میدهی؟
هزارپا جواب داد: تا به امروز راجع به این موضوع فکر نکرده ام.
میمون دوم گفت: خوب فکر کن چون این میمون راجع به همه چیز توضیح منطقی میخواهد.
هزار پا نگاهی به پاهایش کرد و خواست توضیحی بدهد:
خوب اول این پا را حرکت میدهم، نه، نه. شاید اول این یکی را. باید اول بدنم را بچرخانم، ...
هزار پا مدتی سعی کرد تا توضیح مناسبی برای حرکت دادن پاهایش بیان کند.
ولی هرچه بیشتر سعی میکرد، ناموفقتر بود. پس با ناامیدی سعی کرد به راه خودش ادامه دهد، ولی متوجه شد که نمیتواند.
با ناراحتی گفت: ببین چه بلایی به سرم آوردید. آنقدر سعی کردم چگونگی حرکتم را توضیح دهم که راه رفتن یادم رفت.
میمون دوم به اولی گفت: میبینی! وقتی سعی میکنی همه چیز را توضیح دهی اینطور میشود.
پس دوباره به غروب آفتاب خیره شد تا از آن لذت ببرد.



نظرات() 

تاریخ:سه شنبه 28 آذر 1391-05:18 ب.ظ

نویسنده :کبی کبی

سلیمان و مورچه عاشق


روزی حضرت سلیمان مورچه ای را در پای کوهی دید که مشغول جابجا کردن خاک های پایین کوه بود. از او پرسید: چرا این همه سختی را متحمل می شوی؟ مورچه گفت: معشوقم به من گفته اگر این کوه را جابجا کنی به وصال من خواهی رسید و من به عشق وصال او می خواهم این کوه را جابجا کنم. حضرت سلیمان فرمود: تو اگر عمر نوح هم داشته باشی نمی توانی این کار را انجام بدهی. مورچه گفت: تمام سعی ام را می کنم... حضرت سلیمان که بسیار از همت و پشت کار مورچه خوشش آمده بود برای او کوه را جابجا کرد. مورچه رو به آسمان کرد و گفت: خدایی را شکر می گویم که در راه عشق، پیامبری را به خدمت موری در می آ ورد...
 


تمام سعی مان را بکنیم، پیامبری همیشه در همین نزدیکی ست...


رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمودند:
 
اُدعُوا اللهَ وَ اَنتم مُوقِنونَ بِالاِجابَهِ وَاعلَموا اَنَّ اللهَ لا یَستَجِیبُ دُعاءَ مِن قَلبِ غافِلٍ لاه؛

خدا را بخوانید و به اجابت دعای خود یقین داشته باشید و بدانید که
 خداوند دعا را از قلب غافل بی خبر نمی پذیرد.



نظرات() 

تاریخ:دوشنبه 27 آذر 1391-11:13 ق.ظ

نویسنده :کبی کبی

چه می شود

چه میشود که به چشمان من نگاه کنی ؟

به قدر نیم نگاهی تو هم گناه  کنی !

 

چو سیب کال  معلق به آبراهه ی عشق

تمام  سعی  خودت  را صفای راه کنی

 

  سروش  جلوه ی زیبایی  خدا   بشوی

؛حجاب چهره ی جان؛ راعیان چوماه کنی

 


...
تو در مسیر بهشتی اسیر وعده ی خام !!

  خدا  کند  که  بلغزی  و اشتباه  کنی

 


چه میشود به وصال بهشتیان نرسی؟ !

شب سیاه مرا وصل  بر  پگاه  کنی

 

من از بهشت برون آمدم به خاطر تو

که اوج عزت مصرم به قعر چاه کنی ؟

 


بیا به شهر  نجیبان بی حجاب  بیا

بیا  که برسر من تاج  پادشاه  کنی

 


کنون که هستی من در نگاه مبهم توست

چه میشود که به چشمان من نگاه کنی

نظرات() 

تاریخ:دوشنبه 27 آذر 1391-11:12 ق.ظ

نویسنده :کبی کبی

بی وفا


از آن زمان که به دنیای عشق رو کردم

به درد غربت  این  دیر کهنه خو کردم

شراب تلخ سبو شد  رفیق دائم  دل...

و شور و شادی  دل در دل سبو کردم

از آن زمان که نگاهت ربود دل ز کفم

کتاب وصف تورا حفظ مو به مو کردم...

و از خدای  خودم با صفا و صافی دل

وصال  روی تو را هر دم آرزو کردم

به  یاد  جعد  سیه فامت  آرزوی  دلم

به شب پرستی خفاش گونه  رو کردم

مرا چو سلسله در پای گشت خندیدم

به عشق سلسله ات ترک آبرو کردم ... 

و از هزار نشان  یک نشانه را جستم

طی طریق  به  صد راه  تو به توکردم 

دریغ و درد  که با پای  خسته آخر ره

سوار  تخت روان  با  تو  گفتگو کردم

خلاف راه مروت     هر آنچه فرمودی

خلاف  واقعه   بود   آنچه آرزو کرد



نظرات() 

تاریخ:دوشنبه 27 آذر 1391-11:12 ق.ظ

نویسنده :کبی کبی

شتر دیدی ؟ ندیدی

چو آتش بر دل وجانم وزیدی

مرا گویا که از نو آفریدی

به شعرت رفت غمهای دل من

به شورت پرده شرمم دریدی

چه آسان آمدی دیدار فرهاد

چه شیرین در کنارم آرمیدی

خدا گشتی و افتادم به پایت

مرادم گشتی و گشتم مریدی

خدا بود و من و دریایی از نور

خدا بود و من و گرد آفریدی ...

تو را بردم به اوج آسمانها

از آن بالا مرا دیگر ندیدی !!!

کلاغی آمد و چون قار سر داد

از آغوشم چو گنجشکی پریدی !!

زلال آب رابا باد قهرت ...

ز ساحل های آرامش بریدی !

 گل مریم چرا ناگه شدی خار ؟

مغیلان وار در چشمم خلیدی ؟

مرا در بند نفس خویش کردی

خودت هم بند هایم را بریدی ...

قسم خوردی و عهد از یاد بردی !

به کوی بی وفایان تا چریدی   !

فراموشت شد آن آواز و سازم

به جای شیر روباهی گزیدی !!

بهار توست خوش باش ای دغلباز

سیه سال مرا هم هست عیدی

به جولانگاه دل گر باز گردد

سوار عشق بر اسب سپیدی...

چنان افسانه گردم در رکابش

که شرمت باد چون از من رمیدی...

مرا هرچند نفرین است دردل

از آن آتش که بر جانم کشیدی

خدا داند به درد خود بسازم

اگر دانم تو را باشد امیدی...

تورا دیدم و آن نا لایقت را

مرا دیدی و پشت او خزیدی !

به دل گفتم سزاوارت همین بود!

به دامی اوفتادی که تنیدی  .

تو را از خاطراتم پاک کردم .

حدیث مرد اعرابی شنیدی ؟

خودش چون سرزد و خود باز پرزد

غلامی جان )شتر دیدی ؟ ندیدی(



نظرات() 

تاریخ:شنبه 25 آذر 1391-08:35 ب.ظ

نویسنده :کبی کبی

كبریت لطفاً


من هیزمی آماده‫ام، كبریت لطفاً

از چشم كوه افتاده‫ام، كبریت لطفاً


آتش كه نه، چیزی شبیه چشمهایت

تا دل به آنها داده ام کبریت لطفاً


سرما، صنوبر، صاعقه، یك برف سنگین

تنهایی این جاده‫ام، كبریت لطفاً


ما را برای شعله بودن آفریدند

گفتم كه جنگل زاده ام کبریت لطفاً


حسین سبزه صادقی



نظرات() 

تاریخ:شنبه 25 آذر 1391-08:33 ب.ظ

نویسنده :کبی کبی

پناه بر خدا.....

خدایا چرا؟؟؟؟

امنیت من از

چشم های پُر از نفرت را

چشم های سرشار از دروغ را

چشم های سرد پر نیرنگ را

درون تخم مرغ نهادی؟؟؟؟

خودت محافظم باش

پناه بر خودت .....



نظرات() 

تاریخ:شنبه 25 آذر 1391-08:31 ب.ظ

نویسنده :کبی کبی

یك عمر

یك عمر دور و تنها ، تنها به جرم اینكه ....

او سرسپرده می خواست،من دل سپرده بودم



نظرات() 

تاریخ:شنبه 25 آذر 1391-08:30 ب.ظ

نویسنده :کبی کبی

من خسته ام

فقط چند روز سرکار نبودن

و با پوست و استخوان درک کردن اینکه

چقدر  زندگی به خودم بدهکارم!

چقدر صبحها کمی دیرتر از خواب بلند شدن

چقدر صبحانه را سر حوصله خوردن

چقدر در صف آرایشگاه شلوغ و به حس و حال زنان برای زیباتر شدن نگاه کردن

چقدر در پاسازها و مراکز خرید با زنهای دیگر چرخ زدن و سر به سر فروشندگانی که می خواهند جنسشان را با مهارت تمام به تو بفروشند،گذاشتن

چقدر تلفنهای طولانی و درد دل کردن

چقدر گردگیری و طی کشیدن با یک موسیقی ملایم

چقدر حس کردن معنی خانه

چقدر روی کاناپه لم دادن و فیلم دیدن

چقدر با مامان و بابا خرید رفتن و لذت بردن

چقدر سر ظهر با برادرت روی یک تخت خوابیدن و به خاطرات گذشته خندیدن

چقدر مهمانی با دوستانت

چقدر تنهایی و سکوت و درخود فرو رفتن

چقدر کدبانویی و غذا پختن

چقدر کتاب و فیلم نخوانده و ندیده

چقدر قدمهای نزده

چقدر نگران دیر رسیدن و ترافیک و مترو و تاکسی نبودن

چقدر آسایش و  عجله نداشتن

چقدر مالک وقت و فرمانده گذران زمان خودت بودن

چقدر آرایش کردن

چقدر شال و روسری و مقنعه هات را یک سو پرت کردن

چقدر لیوانها را حتی زیر آب سرد  سرد شستن و به رنگ جگری لاکهای ناخنت نگاه کردن..اصلا چقدر لاک نزده رنگوارنگ

چقدر شبها بیدار ماندن و بافتنی بافتن و رویا رج زدن

چقدر نگران کم خوابی نبودن

چقدر زمزمه کردن آهنگ زیر لبهات

چقدر حرف زدن

چقدر حرفهای نگفته

چقدر.....

سوای تئاتر و نمایشنامه و عکاسی و رقص و نوشتن و اینها که دوست داشتم و سراغی ازشان نگرفتم، به جز زنانگی کردن به معنای واقعی برای خودم و برای یک مرد ...،من چقدر همین چیزهای ساده و معمولی و پیش پا افتاده برای خیلی از آدمها را به خودم بدهکارم.

من بیش از هرکسی به خودم بدهکارم.

زن که باشی

کارمند  که باشی

سی سال را هم گذرانده باشی

معنای زندگی نکرده را با چند روز سر کار نبودن جور دیگری  می فهمی...از 18 سالگی ..20 سالگی....26 سالگی تا اینجا فقط یک پلک فاصله بود و من فکر میکردم اوه آدم 31 ساله خیلی بزرگ است.



نظرات() 

تاریخ:شنبه 25 آذر 1391-08:19 ب.ظ

نویسنده :کبی کبی

تفاوت ها

خرد تا به زنان می رسد.....

نامش مكر می شود......

 ومكر تا به مردان برسد

نام عقل می گیرد!!!!!



نظرات() 

تاریخ:شنبه 25 آذر 1391-08:03 ب.ظ

نویسنده :کبی کبی

چشمانت

چشمان تو گل آفتابگردانند

به هر كجا نگاه كنی

خدا آنجاست



نظرات() 

تاریخ:شنبه 25 آذر 1391-08:02 ب.ظ

نویسنده :کبی کبی

یادداشت های بی تاریخ" دکتر صدرالدین الهی در کیهان لندن سخن روز

توی مبل فرو رفته بودم و به یکی از مجلات مُدی که زنم همیشه می خرد نگاه می کردم.

چه مانکن هائی، چقدر زیبا، چقدر شکیل و تمنا برانگیز.

زنم داشت به گلدان شمعدانی که همیشه گوشه اتاق است ور می رفت و شاخه های اضافی را می گرفت و برگ های خشک شده را جدا می کرد.

از دیدن اندام گرد و قلنبه اش لبخندی گوشه لبم پیدا شد ، از مقایسه او با دخترهای توی مجله خنده ام گرفته بود...

زنم آنچنان سریع برگشت و نگاهم کرد که فرصت نکردم لبخندم را جمع و جور کنم.

گلدان شمعدانی را برداشت و روبروی من ایستاد و گفت:

نگاه کن! این گل ها هیچ شکل رزهای تازه ای نیستند که دیروز خریده ام. من عاشق عطر و بوی رز هستم. جوان، نورسته، خوشبو و با طراوت. گل های شمعدانی هرگز به زیبائی و شادابی آنها نیستند، اما می دانی تفاوتشان چیست؟

بعد، بدون این که منتظر پاسخم باشد اشاره ای به خاک گلدان کرد و گفت:

اینجا! تفاوت اینجاست. در ریشه هائی که توی خاک اند.

رزها دو روزی به اتاق صفا می دهند و بعد پژمرده می شوند، ولی این شمعدانی ها، ریشه در خاک دارند و به این زودی ها از بین نمی روند. سعی می کنند همیشه صفابخش اتاقمان باشند.

چرخی زد و روی یک صندلی راحتی نشست و کتاب مورد علاقه اش را به دست گرفت.

کنارش رفتم و گونه اش را بوسیدم.

این لذت بخش ترین بوسه ای بود که بر گونه یک گل شمعدانی زدم.



نظرات() 

تاریخ:سه شنبه 21 آذر 1391-01:39 ب.ظ

نویسنده :کبی کبی

وقتی هوا تاریك است؟؟!!!

آدمی را دیدم كه با سایه ی خود درد دل میكرد!

چه رنجی می كشد طفلك ، وقتی هوا تاریك است؟؟!!!



نظرات() 

تاریخ:سه شنبه 21 آذر 1391-01:39 ب.ظ

نویسنده :کبی کبی

خیالی نیست .....

تمام نیمكت های پارك دونفره اند

خیالی نیست .....

به درخت تكیه می دهم .....



نظرات() 



  • تعداد صفحات :6
  • 1  
  • 2  
  • 3  
  • 4  
  • 5  
  • 6